May 31 2007

دمکراسی و ماه‌عسل

چندی پیش، رسانه‌های بین‌المللی دمیدن در یک بوق تبلیغاتی را آغاز کردند، بوقی که نام آنرا «حمایت مالی دولت آمریکا از مخالفان حکومت اسلامی» گذاشته بودند. طبق تبلیغاتی که بر این پایه به راه افتاد، گویا قرار شده بود دولت آمریکا مبلغی حدود 75 میلیون دلار به حمایت از «دمکراسی» در ایران اختصاص دهد! ولی از آنجا که، «مشت نمونه خروار است»؛ و جهانیان شاهدند که پس از سال‌ها حاکمیت ارتش ایالات متحد بر کشورهای عراق و افغانستان، چه نوع دمکراسی‌ای بر این ممالک حاکم شده، بساط 75 میلیون دلار کذائی نیز به سرعت به دست فراموشی سپرده شد. مردم دنیا که بلا‌نسبت کور نبودند و دیدند چگونه ارتش آمریکا، اینبار حکومت‌های اسلامی را با زور سرنیزة سرباز اجنبی بر مردم عراق و افغانستان حاکم کرد، و چگونه در کنار حکومت «الهی»، آدم‌دزدی، بمبگذاری و خصوصاً‌ ـ این قسمت را کمتر در رسانه‌ها انعکاس می‌دهند ـ چپاول همه روزة ثروت‌های ملی و غارت معادن و منابع را سازماندهی کرد، و در کنار آن نیز گنجینه‌ها و آثار عتیقه، به سرعت به خارج از کشور منتقل، و زیر نظر «ارتش دمکراسی» در بازار سیاه آثار عتیقه به فروش رسید! با این وجود، می‌باید قبول کنیم که، ایرانیان در اوائل کار، از اینکه دولت «جلیلة» ایالات متحد تا به این حد به «دمکراسی» در کشورشان «علاقمند» است، واقعاً اشک شوق از چشمان‌شان سرازیر شد؛ خصوصاً که گویا قرار بود آمریکائی‌ جماعت این الگوی «نیست در جهان» را هم «لطف» کرده و در اختیار ملت تشنة دمکراسی قرار دهد. چرا که از سال‌ها سال پیش، الگوی این دمکراسی «مشکل‌گشا» آب به دهان ملت‌های جهان انداخته بود، و هر چند از کم و کیف آن بی‌اطلاع بودند، حشو و زوائدش از دیر باز چشمان‌ همه را به خود خیره کرده بود. اگر ینگه‌دنیائی‌ها می‌فرمودند که چه «برنامه‌هائی» جهت این «دمکراسی» دارند، مسلماً میلیون‌ها مردم جهان سوم، خصوصاً ایرانیان، نه تنها از شدت شوق زار زار برایشان می‌گریستند، که تا دنیا دنیاست رهین منت‌شان هم می‌شدند. بله، می‌توانستند! ولی نکردند، و ما هم هنوز نمی‌دانیم تکلیف این 75 میلیون دلار چه شد؟

البته نباید فراموش کنیم که، این «خبر» متعلق به یک سال پیش است! در آنروزها حکومت اسلامی تا خبر «کمک‌های»‌ آمریکای جهانخوار به مخالفان خود را شنید، مثل همیشه اسب امام زین‌العابدین بیمار را زین کرد، بلندگوهایش را به دست گرفت که، «ای جهانیان چه نشسته‌اید! آمریکا می‌خواهد اسلام را نابود کند!» تبلیغات پشت تبلیغات به راه افتاد؛ از آمریکا «انکار»، که «قربان شکل ماهت بروم، خودم آوردم ترا سر کار، این حرف‌ها چیه؟» و از حکومت اسلامی «اصرار» که نخیر، «زیر سرت بلند شده، می‌خواهی برای من هوو بیاری!» البته همانطور که طی این 28 ساله، شاهد بودیم، «اختلافات» آمریکا و حکومت اسلامی، حکایت دعوای زوج‌ها در «ماه‌عسل» است، اصلاً شیرینی‌اش به همین‌ دعواهاست، با هم کنار آمدند! به قول سعدی، روز همه روز جنگ، شب همه شب آشتی!

ولی در این میان، گروهی از جماعت «اوپوزیسیون‌چی» که بعد از 28 سال صف گرفتن در «نوبت» حکومت و آقائی، دیگر حوصله‌اشان سر رفته بود، به سرعت دست به کار شدند تا مگر از نمد این 75 میلیون دلار، کلاهی برای شب جمعة «خانم‌ بچه‌ها» فراهم آید! هر چه فریاد زدیم که جماعت، فریب این گاوچران‌ها را نخورید، این جانوران ینگه‌دنیا خودشان حامیان آخوند جماعت‌اند، دستگاه خلافت هزارة سوم را هم خودشان به ما حقنه کرده‌اند! گوش شنوائی نبود! یکی می‌خواست یک سایت «تلویزیونی» و «رادیوئی» روی اینترنت باز کند، گفتیم، آقای محترم! در ایران ارتباطات اینترنتی اجازه نمی‌دهد «مولتی‌مدیا» به راه بیاندازی! دیگری می‌خواست روی «ماهواره»، ایستگاه تلویزیونی به راه بیاندازد، یک شرکت هم برای چاپ «روزنامه» به ثبت برساند، یک ساختمان دو طبقه هم بخرد که در همکف «چاپخانه» بگذارد، «خانم بچه‌ها» را هم در طبقه دوم اسکان دهد! البته «گاراژ» هم می‌خواست! چون توزیع روزنامه را هم خود «شرکت» انجام می‌داد. یکی هم می‌خواست یک پراکسی درست کند که یک‌میلیون آدرس «آی‌پی» دینامیک داشته باشد! گفتیم مگر «فایروال» چین را می‌خواهید بشکنید، این کار خیلی پرهزینه و گران خواهد شد. به تندی گفت، «پولش هست!» بله، قرار بر این شد که وقتی «حق»‌ مبارزات را گرفتند، هر کدام یک «فهرست» کامل از نیازهایشان بدهند تا ببینیم چه‌ها می‌توان کرد! از شما چه پنهان، هنوز خبری از هیچکس نشده!

جان خودم نباشد، جان شما، این آمریکائی‌ها خوب می‌دانند جماعت را چطور «خر» کنند! درست حکایت اوائل حکومت اسلامی بود که همه طرفدار «امام زمان»‌ و «معجزات» آن حضرت شده بودند، و به دست و پا افتاده بودند که از نعمت «انقلاب» به نحوی بهره‌مند شوند! البته اگر «بهره‌ها» را در نظر بگیریم، بعضی‌ها از قبیل خامنه‌ای، خاتمی، رفسنجانی و … از نظر خودشان محاسبات‌شان کاملاً «درست» از کار در آمد؛ اشکال فقط در این بود که، آخر سر، هم به خودشان ریدند، و هم به مملکت! کاری کردند که در آینده، فرزندان‌شان جرأت نکنند از «سجایای» پدران‌ و نیاکان سخنی به میان آورند، بدون آنکه تو سری بخورند و یا اردنگی نوش جان کنند.

ولی با وجود همة این هیاهوها، داستان کذائی 75 میلیون دلار همانطور که گفتیم «فراموش» شد! دیگر نه کسی «گاراژ» خواست، و نه ایستگاه تلویزیون ماهواره‌ای! ولی امروز در کمال تعجب در سایت «بی‌بی‌سی» چشمم به جمال کاندی رایس روشن شد، و خبری تحت عنوان: «سرنوشت بودجة 75 میلیون دلاری ترویج دمکراسی در ایران»! بله، کاشف به عمل آمد که گویا «بی‌بی‌سی» هم بسیار علاقمند بوده بداند این 75 میلیون دلار چه شد! بنا بر گزارش سایت علیاحضرت ملکة انگلستان، اصلاً مجلس گفته بود که 66 میلیون دلار کافی است! و از این 66 میلیون، 36 میلیون را داده‌اند به رادیو تلویزیون‌های فارسی زبان دولت آمریکا! ‌20 میلیون دلار به «دفتر خاور نزدیک»، 10 میلیون دلار هم به سایت وزارت امور خارجه، و ارتباطات میان هنرمندان، ورزشکاران و دانشجویان ایران و آمریکا! ‌ خوب، این بود حساب و کتاب 66 میلیون، که تمام و کمال در برابرمان گذاشتند!

ولی با وجود آنکه، برای دستیابی به استقلال و آزادی مملکت‌مان‌، از روز اول ما چشم امیدی به یانکی‌جماعت نداشتیم، یک مسئله را نمی‌توان از نظر دور داشت؛ باید به «بی‌بی‌سی» بگوئیم: «خر خودتی!» اولاً اینکه بودجة فعالیت‌های رادیوهای فارسی زبان دولت آمریکا دیگر چه صیغه‌ای است؟ این «عبارت» مسخره ساخته و پرداختة «بی‌بی‌سی» باید باشد، و از نظر حقوقی فاقد هرگونه وجاهت قانونی در کشور ایالات متحد است. دولت ایالات متحد، بر اساس قانون فقط یک رادیو دارد، و بس! از طرف دیگر، «بودجة» رادیوی منحصربه‌فرد «دولتی» در آمریکا، بر اساس قوانینی بسیار منضبط، خشک و غیرقابل انعطاف اداره می‌شود، این بودجه فقط می‌تواند محدود به «صدای آمریکا»‌ باشد. از نظر قانونی، دولت آمریکا خارج از «صدای آمریکا»، حق «پخش» هیچ برنامه‌ای ندارد، مگر به صورت «غیرقانونی»! و در مقاطع مختلف، در چارچوب فعالیت «صدای آمریکا»، همه ساله از طرف دولت به مجلس تقاضای بودجه ارائه می‌شود، و با در نظر گرفتن اینکه «صدای آمریکا»‌ طی سالی که گذشت، هیچگونه فعالیت ویژه‌ و فوق‌العاده‌ای به زبان فارسی ارائه نداده، می‌توان گفت که در بودجة اصلی آن دخل و تصرفی پیش نیامده، خصوصاً در ابعاد 36 میلیون دلار! ثانیاً، «دفتر خاورنزدیک» که «بی‌بی‌سی» به آن اشاره دارد، و گویا «اتاق ایران» نیز در آن قرار گرفته، طی یک سال گذشته 20 میلیون دلار را چکار کرده؟ خرج میز و صندلی و اجارة دفتر داده؟ ثالثاً، نمی‌دانستیم برای ترجمة چند مدرک پیش‌پاافتاده، در سایت اینترنتی وزارت امورخارجة آمریکا به زبان فارسی، آنهم از نوع «الکن»، و ارتباط با چند دانشجوی یک لاقبا، و به اصطلاح هنرمندان فراری، دولت آمریکا می‌بایست 10 میلیون دلار در سال «هزینه» کند!

با در نظر گرفتن آنچه در بالا آمد، به خبری که «بی‌بی‌سی» بر روی خط اینترنت گذاشته فقط می‌توان عنوان «اطلاعات غلط» داد. ولی این سئوال هنوز بی‌جواب مانده: «این 75 میلیون دلار که گویا فقط 66 میلیون دلار است، کجاست؟!‌» و برنامة دولت آمریکا که تحت عنوان «حمایت» از دمکراسی در ایران مطرح شده، کارش به کجا رسیده؟ «بی‌بی‌سی» با تکیه بر اظهارات فردی به نام «هادی قائمی»، مسئول بخش ایران در سازمان دیده بان حقوق بشر در نیویورک، ادعا دارد که هیچ یک از مخالفان از این بودجه استفاده نکرده‌اند، و اینکه سخن از اختصاص این مبالغ به فعالیت‌های ضددولتی در ایران، صرفاً دست دولت را جهت سرکوب مخالفان بیشتر باز کرده. اینکه «مخالفان» از این بودجه استفاده کرده‌اند یا خیر، خود مطلبی است که می‌باید مورد «بررسی» قرار گیرد؛ چرا که می‌باید اول «مخالف» را «تعریف» کرد. شاهدیم که جدیداً بسیاری سایت‌های اینترنتی و رادیوهای «ظاهراً» مخالف فعال شده‌اند، و می‌دانیم که اینگونه فعالیت‌ها، خصوصاً زمانی که اراذل «روزی‌نامه‌نگار» و «خودفروخته» در آن‌ها «قلم» می‌زنند، نیازمند «بودجه‌های» کلان است! شاید «کمک‌های» ایالات متحد به «دمکراسی» در ایران هم در واقع، به معنای کمک به همین اراذل حاج‌اکبر و حاج محمود در «تبعید» بوده، و بعضی‌ها خواب‌های طلائی دیده بودند! در ثانی مگر در چارچوب یک بودجة سری و سیاسی، می‌توان سخن از بهره‌مندان و نام و نشانی فرد فرد آنان به میان آورد؟ در اینکه حکومت اسلامی دست در دست آمریکا مشغول سرکوب ملت ایران است، جای هیچ تردیدی نیست؛ ولی در اینکه بودجه‌ها دقیقاً صرف چه اموری می‌شود، نمی‌توان اظهار نظری به یقین کرد؛ از ظواهر بر می‌آید که «بودجه» به مصارف «صحیح» و معهود خود رسیده، حال اگر بعضی‌ها به مقصود نرسیدند، «تقصیر» خانم رایس نیست!‌

ولی «بی‌بی‌سی» در این میان، به شیوة مرسوم و متداول خود سعی دارد برخی «نظرات» رایج را به شدت در افکار عمومی توجیه کرده، مورد تأئید قرار دهد. دستگیری مشتی رابط‌های سوختة رفسنجانی، خامنه‌ای و خاتمی، با محافل آمریکائی‌ها در تهران، گویا رسانة ملکة موش‌ها را هم به این صرافت انداخته که برای اینگونه دستگیری‌های نمایشی مجوزی «محکمه‌پسند» به ملت ایران می‌باید ارائه داد! شاید به خبرنویسان «بی‌بی‌سی» می‌باید گوشزد کنیم که، این دستگیری‌ها، علیرغم مخالفت‌های احمدی‌نژاد، خامنه‌ای و رفسنجانی صورت گرفته، و همانطور که شاهد بودیم از کانال‌های دیگری اداره می‌شود، کانال‌هائی که ارتباط زیادی با بودجه‌ها و فعالیت‌های آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها نمی‌تواند داشته باشد.

 

 


May 31 2007

توسری پس از مذاکره

نتایج «گهربار» مذاکرات دولت اسلامی با ارتش یانکی‌ها در بغداد را، در ابعاد مختلف خود به صراحت مشاهده کردیم؛ این «نتایج» یک‌ بار دیگر نشان داد، بحران فراگیری که از آغاز بلوای 22 بهمن کشورمان را فراگرفته، نه صرفاً در ارتباط با سیاست‌های نابخردانة یک دولت دست‌نشانده، که در ارتباطی تنگاتنگ با یک «راهبرد جهانی» قرار می‌گیرد. اگر در کشور ایران، دولت‌ها و رژیم‌هائی از قبیل آنچه از 22 بهمن تا به امروز بر سرنوشت ما‌ ملت حاکم شده‌‌اند، در قدرت باقی بمانند، عملاً نخواهیم توانست، تحت هیچ شرایطی از این کلاف سردرگم که کلید آن نهایت امر در دست واشنگتن قرار گرفته، خارج شویم. مذاکرات هیئت اعزامی از طرف حکومت اسلامی با طرف‌های نظامی آمریکائی، هر نتیجه‌ای که می‌خواهد به بار آورد ـ معمولاً نتایج چنین مذاکراتی بیشتر مربوط به حفظ اقتدار یک جناح در برابر جناح‌های دیگر در داخل مرزها خواهد بود ـ یک اصل را نادیده نخواهد گرفت: امتداد دادن به بحران سیاسی و نظامی «دروغین» و ساختگی‌ای که می‌تواند ملت ایران را پیوسته در برابر لولة توپ ارتش‌ یانکی‌ها نگاه دارد‌! این بحران «دورغین» که روزگاری عصای دست «امام» و «امت‌امام» ـ از قماش دانشجویان پیرو خط امام ـ شده بود، امروز دودش به چشم همة ملت ایران می‌رود، و حتی این دولت نیز به دلیل وابستگی‌های بنیادین و ساختاری قدرت سیاسی این رژیم به ریشه‌های این «بحران» ساختگی، حتی اگر بخواهد، نمی‌تواند پای از آن بیرون گذارد. در مثل آمده که، «دیوانه‌ای روزی سنگی به چاهی انداخت، که هزار عاقل از در آوردنش عاجز ماند!»

درست پس از پایان گرفتن «مذاکرات» حکومت اسلامی با ارتش یانکی‌ها، نه تنها روزی‌نامه‌های آمریکائی شروع به سر و صدا کردند، و این «مذاکرات» را «نیویورک تایمز» ـ روزنامة وابسته به محافل حزب دمکرات ـ بی‌حاصل خواند، که مهم‌ترین‌شان، «واشنگتن پست»، صریحاً حکومت اسلامی را در مقاله‌ای «متهم» به تقاضای ملاقات دوباره کرد! می‌گوئیم «متهم»! چرا که اگر بر اساس اخبار ریل‌ خبرگزاری‌ها، این دولت آمریکا بود که «نامه» فرستاد، و گفت «لطفاً» مذاکره کنید، حال که دولت ایران تقاضای تمدید مذاکرات و بده‌بستان‌ها را دارد، مسلماً ریگی به کفش خواهد داشت! این چه نوع «مذاکره» است؟ آمریکائی‌ها که به دنبال آن می‌دویدند، دست از مذاکره شستند، و ایران که اصلاً نمی‌خواست به این مذاکرات برود، حال تشنه لب دور جهان می‌گردد! ‌

به عنوان یکی دیگر از «نتایج» مستقیم و ملموس این مذاکرات، شاهدیم که مقتدی‌صدر دهان به انتقاد از تهران می‌گشاید، و عنوان می‌کند که مذاکره با آمریکا، از طرف تهران یک اشتباه بوده، این اعمال هیچ ارتباطی با ملت عراق نمی‌تواند داشته باشد! و همزمان بحران‌های امنیتی، بمب‌گذاری و آدم‌دزدی در سطح کشور عراق، پس از این مذاکرات به اوج خود می‌رسد! ولی اشتباه نکنیم، کار تمام نشده! دولت آقای احمدی‌نژاد، بعد از آنکه این سفرة رنگین و دلپذیر را در برابر ملت‌های منطقه، خصوصاً ما ایرانیان به عنوان نتیجة مذاکرات ایران و آمریکا، «پهن» کردند، تازه نوبت به اروپائی‌ها و روس‌ها رسید که هر کدام لگدی نثار ما ملت کنند! آقای پوتین، یک موشک بسیار «موفق» و قدرتمند را در برابر مقامات پرتغالی که در مسکو حضور داشتند، آزمایش فرمودند، و در ادامه اضافه کردند، «حال که شما قرار است ریاست دوره‌ای اتحادیة اروپا را عهده‌دار شوید، بدانید که تبدیل اروپا به بشکة باروت کار درستی نیست!» و همزمان آقای لاریجانی که عین نادرشاه افشار پیوسته از این پایتخت به آن پایتخت در حال «دوندگی» هستند، به اسپانیا رهسپار می‌شوند تا با «سولانا» در مورد مسائل هسته‌ای «مذاکره» کنند! حال اگر کسی به خود اجازه دهد و بگوید که این «موشک روسی» برای ترساندن آقای «سولانا» بوده، که یک بار به خود اجازه ندهند در مرزهای جنوبی روسیه «شیطنت» کرده، موشک اتمی به دست حاج‌محمود برسانند، بعضی‌ها ممکن است نویسندة این وبلاگ را متهم به «جانبداری» از این دولت و آن ملت کنند!

ولی آنچه تا حال نوشتیم فقط شرح احوالات «غذا» و «سالاد» در این سفرة رنگین بود؛ «دسر» هنوز مانده! «دسر» را هم اجلاس هشت کشور صنعتی برایمان آورد، و در قطعنامه‌ای بار دیگر کشور ایران ـ بخوانید ملت بیچاره و سرکوب شدة ایران ـ را تهدید کردند که اگر دست از پا خطا کند، از طرف شورای امنیت سازمان ملل، «مجازات» خواهد شد! اگر راستش را بخواهیم،‌ نویسندة این وبلاگ نمی‌داند ملت ایران به چه دلیل می‌باید اینهمه «تهدید»، «ناسزا»‌، داد و فریاد و «اولتیماتوم» را همه روزه از هر کس و ناکسی تحویل بگیرد، و صدایش هم در نیاید! مرده‌شور این «انقلاب اسلامی» را ببرند با رهبرانش، «فرهیختگانش» و مخالف‌نماهایش، که همه روزه ما ملت را در برابر لولة توپ یک مشت آدمکش بی‌حیثیت قرار می‌دهند، تا صنایع و کارگاه‌های نظامی غربی و شرقی بتوانند دخل و خرج کنند! واقعاً پرروئی، وقاحت و بی‌شرمی هم حد و اندازه‌ای باید داشته باشد.

حکومتی که با شعار «مرگ ‌بر ‌آمریکا»، 28 سال است مردم مفلوک این مملکت را به نماز خواندن روی چمن دانشگاه، و دولا راست شدن توی کوچه پس‌کوچه‌های اطراف انداخته، دست در دست یک ارتش اشغالگر و آدمکش می‌گذارد تا از طریق «مذاکرات» با واشنگتن، زمینه‌ساز شرایطی شود که، همان آمریکائی‌ها و دوستان و دشمنان‌شان به خود اجازه دهند، هر جور که مایل‌اند، توی سر ما ملت ایران هم بزنند؟! واقعاً مرده‌شور این «انقلاب» را ببرند. حتی دولت نظامیان ناتو در کشور ترکیه هم به خود اجازه نداد در سطح جهانی تا به این اندازه به دست بوس ارتش اشغالگر آمریکا برود. کدام دولت منطقه را دیده‌اید که اینچنین در صفحات نخست رسانه‌های بین‌المللی به «حضور» ارتش اشغالگر «شرفیاب» شود؟ و بعد هم بر اساس اصل «آسیاب به نوبت» از همان‌هائی، یکی یکی تودهانی بخورد که در برابرشان کرنش و تعظیم هم کرده؟

امروز علی خامنه‌ای، رهبر این حکومت، به خود اجازه می‌دهد که ضمن تأئید مواضع دولت احمدی‌نژاد، از ایشان به عنوان دولتی نام برد که با «استکبار» در حال جنگ است! می‌شود آقای خامنه‌ای، به ملت ایران بگویند این دولت در کدام جبهه در حال جنگ با استکبار است، که ما هم بفهمیم؟ همانطور که در بالا آوردیم، این حکومت در هیچ شرایطی نمی‌تواند مملکت را از چاهک متعفنی که 28 سال است ما ملت را در آن سرنگون کرده خارج کند. اگر «بحران» و «درگیری» دائم در داخل مرزها کلید حفظ این حاکمیت بر اریکة قدرت شده، خودفروختگی، تسلیم و وانهادگی در برابر سیاست‌های جهانی، سکة رایجی است در دست‌های همین حکومت که در گفتمان و روابط سیاسی و اقتصادی‌ با جهان خارج حاکم‌ کرده. حتی یک دزد سرگردنه، یک آدمکش و یک عنصر شریر هم می‌تواند برای خود ارزش و اعتباری قائل باشد، ولی این حکومت حتی برای خود به اندازة یک حیوان هم در سطح جهانی نتوانسته ارزش و اعتبار کسب کند. این حکومت بی‌اعتباری و رسوائی و خودفروختگی‌هایش را آنچنان در سطح جهانی تحت عنوان «مبارزه با استکبار» به خورد برخی گروه‌ها داده، که نه تنها این افراد مفلوک، بلکه سردمداران همین دستگاه این «مضحکه» را باور کرده‌اند.

در واقع، باز هم همان سئوال بالا را می‌باید دوباره مطرح کرد: «تا کی و به چه دلیل ایرانیان می‌باید وجود این حاکمیت وابسته، نوکرصفت و آتش‌افروز را بر اریکة قدرت در کشورمان تحمل کنند؟»

 

 


May 30 2007

تعامل و تجاهل

 

طی روزهای اخیر، حکومت اسلامی، حداقل در ظاهر امر، خود را همزمان در سه جبهه در حال «مبارزات» الهی نشان می‌دهد! «حکومت الله»، از یک طرف با نمایندگان و تفنگچی‌های ارتش آمریکا در عراق خود را درگیر یک مجموعه مذاکرات نمایشی کرده؛ و این مذاکرات گویا قرار است، آنطور که مقامات حکومت اسلامی در بلندگوهای الهی «ادعا» کرده‌اند، «وظایف» ارتش‌های غربی را به عنوان ارتش اشغالگر در عراق به آمریکائی‌ها «تفهیم» کند! در ضمن، طی ملاقات‌هائی میان مقامات حکومت اسلامی، پاکستان و هند، طرح ایجاد «خط لولة صلح»، بار دیگر از بایگانی‌های منطقه بیرون کشیده شده، و در پایتخت ملاها قرار است آنطور که مقامات حکومت اسلامی باز هم «ادعا» دارند، تا یک ماه دیگر جزئیات آن «نهائی» شود! و نهایت امر دفتر سومی نیز در این میان به شدت فعال شده: وزارت اطلاعات! این «دفتر» که ظاهراً وزارتخانه‌ای «خلق‌الساعه» است، بر خلاف آنچه توده‌ای‌ها مرتب تکرار می‌کنند، «طی انقلاب شکوهمند ملت ایران، به دست‌ توانای نیروهای ضدامپریالیستی و طرفداران مبارزه با سرمایه‌داری جهانی در کشور پایه‌ریزی» نشده! این «دفتر» در واقع فرزند خلف ساواک محمد‌رضاپهلوی است، در ویراست «اسلامی» آن. در عمل، زمانی که به قول توده‌ای‌ها، «انقلاب شکوهمند» به «ثمر» رسید، و یکی یکی، میوه‌های آن به دامان ملت ایران فرو می‌افتاد، حاکمیت الله به این نتیجة کاملاً منطقی دست یافت که اگر «مشروع» است، همه چیز، حتی فضله‌‌هایش هم باید «مشروع» باشد! در نتیجه، «از تعارف و مجامله کم کرد و آناً بر مبلغ افزود»! اگر 25 سال محمدرضا پهلوی «ساواک» را از چشم مردم پنهان می‌کرد، حکومت «الله» نه تنها پنهانش نکرد که یک «وزارتخانه» را رسماً به امور شکنجه، زندانی کردن فراقانونی مردم، جاسوسی در احوال مردم کوچه و بازار، و نهایت امر توطئه، آدمکشی و کثافتکاری‌های مالی و اقتصادی «اختصاص» داد، و بر اساس فرمودة روح‌الله خمینی، رئیس کل آدمکشان، یعنی وزیر «مسئول» آن هم همیشه می‌باید یک فرد «روحانی» باشد! به این می‌گویند بنیانگذاری یک «نهاد پایدار در تاریخ» یک ملت!

بله، اگر امروز از این «وزارتخانه» سخن می‌گوئیم، بهتر است پیشینة «تابناک» آنرا نیز در نظر داشته باشیم. این وزارتخانة «تابناک»، جدیداً از قبل خوش و بش‌ مقامات حکومت الهی با کلنل پوتین، و دیده‌ بوسی با تیمسارهای ارتش یانکی‌ها در بغداد، در داخل مرزها به شدت «فعال» شده، برای همة خلق‌الله، از «اوباش» گرفته تا بدحجاب و آستین‌کوتاه، و حتی اسکلت متحرکی چون هاله اسفندیاری «شاخ و شانه» می‌کشد! و در این مبارزات پیگیر با امپریالیسم آمریکا، پاسدار شریعتمداری، به عنوان مسئول روزی‌نامة کیهان اسلام و مسلمین، گرد و خاک بیشتری از دیگران به راه می‌اندازد! آنزمان که سخن از مذاکرات میان آمریکا و ملاها مطرح شد، در میان مخالفان این حکومت گروهی ترسیدند! دلیل هول و هراس این بود که، «حال دیگر دست ملا جماعت به روی ملت باز خواهد شد!» البته، خیلی‌ها هم در میان مخالفان از این «مذاکرات» نمایشی خوشحال شدند! به این صرافت افتادند که، با علنی شدن روابط حکومت «الله» با آمریکا، دیگر بیرق مبارزه با آمریکا در پایتخت ملاها از «میله پرچم» حوزة علمیه پائین کشیده خواهد شد، و حکومت در برابر افکار عمومی خلع سلاح! البته منطقاً می‌توانستیم انتظار هر دو واقعه را داشته باشیم، چرا که در امور سیاسی پیش‌بینی حوادث به صورتی صریح آنقدرها عملی نیست.

بله، در بررسی مسائل سیاسی کشور می‌باید همیشه جانب احتیاط را رعایت کرد،‌ و تمامی عناصر مهم در تجزیه و تحلیل را در کنار هم مورد بررسی قرار داد. البته همانطور که چند دهة پیش برتراند راسل فیلسوف انگلیسی عنوان کرده، حتی در برخوردهائی کاملاً «عینی»، محقق معمولاً از پیش می‌داند که چه چیز را به اثبات خواهد ‌رساند! اینهم نمونه‌ای است از تداخل «تمایلات» و خواست‌های‌ انسان با عامل تجزیه و تحلیل علمی! و متأسفانه بشر نمی‌تواند از چنین تداخلی پیشگیری کند؛ با این فرض‌ها می‌باید زندگی کرد، و همزمان به تحلیل مسائل نیز اقدام نمود. همانطور که در بالا گفتیم، هر دو گزینة مطرح شده، می‌توانست «صحت» داشته باشد؛ ولی نهایت امر می‌باید گفت که در عمل، هر دو گزینه همزمان رخ داد! ولی در اینکه بازیگران واقعی در این میان چه گروه‌هائی هستند ـ طرفداران احمدی‌نژاد یا «اصلاح‌طلبان» ـ نمی‌توان به صراحت اظهار نظر کرد.

به عبارت ساده‌تر، زمانی که یک جناح در حکومتی وحشی و منزوی، چون حکومت الله، به خوش‌وبش با مشتی اجنبی مشغول می‌شود، نهایت امر اولین عکس‌العملی که این جناح، و جناح مخالف آن از خود نشان خواهند داد، «تعرض» به مردم است! در مورد این حکومت، چنین عکس‌العملی کاملاً «طبیعی» است، و جای هیچگونه تعجبی ندارد! این حکومت بر اساس اصل سرکوب مردم شکل گرفته، و نمی‌تواند خارج از آن به موجودیت خود ادامه دهد. اینان، بر اساس طرح‌های اولیة حکومت اسلامی، می‌باید نسبت به خود در میان مردم به «نفرت» دامن بزنند، و از این راه اراذل وابسته به خود را هر چه بیشتر در سطح جامعه منزوی‌تر کرده، به تشکیلات حکومتی وابسته‌تر کنند. فقط در صورت جان دادن به این وابستگی‌ها و گسترش آن‌هاست که این «اراذل» در راه حفظ بقاء این حکومت «جانفشانی» خواهند کرد، «جانفشانی‌هائی» که به معنای حفظ موجودیت خودشان در برابر خشم مردم خواهد بود. این نفرت را همه روزه اراذل این حکومت در برخورد با مردم حس می‌کنند، و اگر فرومایگانی چون هاشمی، حداد عادل، خامنه‌ای و خاتمی خود را در گوشه و کنار از چشم مردم پنهان می‌دارند، پاسدار جماعت، نیروهای انتظامی و خصوصاً‌ ‌آنان که در همسایگی‌ها، به درست و یا به غلط، به طرفداری‌ و جانبداری از رژیم «شهرة» آفاق شده‌اند، حتی نان شب را هم می‌باید در زیر نگاه‌های خصمانة همین مردم «نوش‌جان» کنند. این است رمز بقاء این رژیم، و ضامن حفظ اتحاد میان گلة کرکسان حامی این حکومت: پایه‌ریزی «نفرت» و دامن زدن به آن!

در عمل، تضادهائی که چنین حکومت‌ها در جامعة بشری ایجاد کرده، و به آن‌ها دامن می‌زنند، فقط زمانی به مرحلة عینی و قابل رویت خود می‌رسد، که دیگر امیدی به حفظ این حکومت باقی نمی‌ماند. چنین حاکمیت‌هائی فاقد عامل «گفتمان» اجتماعی در بطن قدرت‌ سیاسی‌اند؛ اینان بخوبی می‌دانند که در صورت حضور پیوسته و پیگیر گفتمانی سیاسی و اجتماعی ـ هر نوع گفتمانی، زمانی که به صورتی منطقی و مردمی مطرح شود ـ نخستین عاملی که حذف خواهد شد، موجودیت خود اینان خواهد بود. البته همانطور که در تاریخ معاصر دیده‌ایم، بسیاری از سردمداران این نوع حکومت‌های ضدبشری، خود نیز نمی‌دانند که پای در چه منجلابی گذاشته‌اند. و همچون افسران نازی که یهودیان را در آتش می‌انداختند، اینان نیز با چشمان بسته و قلب «پر امید» به آیندة «بهتر»، دست به جنایت علیة بشر و بشریت می‌زنند. فقط آنزمان که پرده‌ها فرو می‌افتد، و سایه‌های تردید بر صورت کریه‌شان به رقص در می‌آید، می‌بینیم که عملة چنین حکومت‌هائی چگونه با چشمانی ملتمس از مردم خشمگین تقاضای «بخشش» و «عطوفت» دارند!

سیر تحولات به صراحت نشان می‌دهد که، آنچه امروز تحت عنوان «سناریوی» مذاکره با آمریکا روی میز سرفرماندهی ناتو در بغداد قرار گرفته، از ماه‌ها پیش در دستور کار حکومت اسلامی بوده. از روزی که احمدی‌نژاد پای به میدان «مبارزات» انتخاباتی گذاشت، کاملاً‌ معلوم بود که این «تحفة» نطنز و وصلة ناجور، بی‌دلیل به میدان «انتخابات» نیامده. و فرار همزمان گروهی از «نویسندگان»، «حقوقدانان» و «هنرمندان» حکومت «الله» به خارج از کشور، و پناه گرفتن اینان زیر پرچم سرداراکبر در تبعید، نشان داد که در کشور بلازده‌مان، محافلی در بطن حکومت روزهای سختی را انتظار می‌کشند. احمدی‌نژاد نخست با گزینة «جنگ» پای به میدان گذاشت، و حتی قصد پاک کردن اسرائیل از نقشة جهانی را رسماً، زیر نظر مستشاران آمریکائی مطرح نمود. این سیاست به صراحت می‌توانست زمینة تداوم حاکمیت این حیوانات را فراهم آورده، ارتش آمریکا را نیز تا سواحل دریای خزر همراهی کند! ولی از آنجا که مسکو با لگدی به تهیگاه «سردار حزب‌الله» به او حالی کرد که، «مسجد جای گوزیدن نیست»، موضع «حکومت مردمی» آناً تغییر کرد، و کار اینان به بده بستان و خوش و بش با هند ـ شریک استراتژیک روسیه ـ و کشور پاکستان کشید! ولی ارتباطات سیاسی هیچگاه نمی‌تواند خارج از روابط نظامی معنا دهد؛ شاهدیم که به دلیل سقوط اعتبار آمریکا، احمدی‌نژاد که از روز نخست با صلاحدید ارتش آمریکا در ایران به قدرت رسیده بود، مجبور شد که هر چه بیشتر به مسکو نزدیک شود. و از دیرباز می‌دانیم که در مورد یک کشور کوچک و یک نظام مفلوک و بی‌پایه، نزدیک شدن به یک قدرت، فقط به معنای نزدیک شدن به قدرت متخالف آن خواهد بود.

امروز همین حکومت، دست اندرکار مذاکره با ارتشی شده، که قاعدتاً، بر اساس شعارهای مردمفریبانه‌ای که طی این سه دهه به خورد جماعت حزب‌الله داده بود، می‌بایست با آن در حال جنگ باشد! ولی همزمان، همین حکومت ادعای شرکت در طرح‌هائی به همراه هند و پاکستان دارد، طرح‌هائی که آمریکا صریحاً در مخالفت با آن‌ها در سطح جهانی موضع‌گیری کرده: طرح «خط لولة صلح»! اما برای نخستین بار شاهدیم، آدمکی که خود را «مدیر کل ضد جاسوسی وزارت اطلاعات» در حکومت اسلامی معرفی می‌کند، در برابر خبرنگاران از مبارزات ضداطلاعاتی در استان‌های غربی هم خبر می‌دهد! و از قضای روزگار، استان‌های غربی همانجائی است که به دلیل حضور فراگیر نیروهای ارتش آمریکا، ارتش ترکیه ـ که شاخه‌ای از ارتش آمریکاست ـ و مخالفان مسلح حکومت اسلامی که تحت عناوین «کردهای استقلال طلب»، کومله، مجاهد و … فعال هستند، از نخستین روزهای به قدرت رسیدن عملة حوزه و بازار از محدودة اقتدار حکومت «الله» خارج بوده. این سئوال پیش می‌آید که اینک چه حادثه‌ای اتفاق افتاده، که پس از 28 سال، این حکومت به فکر اعمال «اقتدار» خود بر مناطق غربی کشور است؟! مسلماً سفر اخیر مقامات امنیتی به مسکو، سفری که روزهای متمادی به طول انجامید، در این تغییر موضع نقش مهمی بازی می‌کند، ولی مسکو اگر برای خفه‌کردن قدرت‌نمائی‌های ارتش آمریکا از امثال «ذوالقدرها» حمایت به عمل آورد، این حمایت‌ها کاملاً مقطعی خواهد بود؛ افرادی از قماش وی، به صراحت نوکران و پادوهای آمریکائی‌ها هستند! پس این «تضاد» کلی را در ارتباط با مسائل منطقه چگونه می‌باید پاسخ داد؟

جواب بسیار روشن است؛ نخست اینکه، آمریکا دیگر از نوکران‌اش در ایران نمی‌تواند حمایت کند، و روابط اینان با یکدیگر بر اساس بده‌بستان‌های مستقیم «نظامی ـ امنیتی» علنی شده! دوم اینکه، مهره‌های سوختة آمریکا، که ظاهراً همگی خارج از این دولت «قرار» گرفته‌اند ـ رفسنجانی، خاتمی، گلة اصلاح‌طلبان، و … ـ از طریق جان دادن به بحران‌های اجتماعی،‌ سعی می‌کنند که شرایط را به فروپاشی بکشانند! شاید که از این راه بتوانند جان سالم به در برند. از طرف دیگر، دولت احمدی‌نژاد خود رأساً دچار بحران است، چرا که این ساختار نیز مستقیماً زیر نظر آمریکا قرار دارد، و نمی‌تواند از تضعیف موضع واشنگتن در منطقه خرسند باشد! در نتیجه، این حکومت نیز سعی دارد با برخورد به اصطلاح «شدید» با مهره‌های سوختة آمریکا در کشور، به نقش فرضی و ضدآمریکائی خود امتدادی امنیتی نیز بدهد! و تنها دلیل بازداشت‌های نمایشی عوامل و رابط‌های آمریکا، که به تأئید هم اینان، طی سالیان دراز، مرتباً به ایران سفر می‌کرده‌اند، امتداد دادن به همین نقش «مسخره» و «مضحکی» است که حکومت اسلامی سالیان دراز در انظار عمومی ایفا کرده. و نهایت امر، در مرحلة سوم، می‌باید انتظار قدرت‌نمائی‌های امنیتی وسیع‌تری از طرف این دولت را نیز داشت، اینبار جهت حفظ امنیت مرزهای روسیه و کشورهای مشترک‌المنافع، چرا که «حزب‌الله» مجبور شده اینک در مقام نوکر روسیه نقش آفرینی کند.

به صراحت می‌بینیم که، حکومت اسلامی تلاش دارد، با عجلة فراوان «آرد خود بیخته، غربیل خود آویخته»، از صحنة مراودات سیاسی منطقه جان سالم به در برد، تنها تحلیل ممکن این است که: شرایط برای این حکومت به هیچ روی مساعد نیست! و می‌بینیم که اراذلی چون «عباس عبدی» که از نوچه‌های قمه‌کشان بازار و حوزه‌اند، در وبلاگ‌هایشان چگونه سخن از «تعامل» با دولت به میان می‌آورند. در وابستگی امثال عبدی به محافل آمریکائی نمی‌باید تردیدی داشت، اگر اینان به فکر «تعامل» با دولت‌ افتاده‌اند، فقط یک نتیجه‌گیری می‌توان کرد: مرگ خود را به چشم دیده‌اند! اینان نمی‌خواهند قبول کنند که این دولت در موضع فعلی، و علیرغم خوش‌رقصی‌های بغدادی‌اش برای آمریکا‌ئی‌ها، نمی‌تواند برای عبدی‌ و امثال عبدی پایگاهی فراهم آورد، چرا که دولت به دلیل بن‌بست‌های دیپلماتیک به دامان روسیه افتاده، و نهایت امر خود نیز سرانجامی بهتر از عبدی‌ها نخواهد داشت! می‌باید اذعان کنیم که، امروز دیگر «معجزات» دانشجویان خط امام خریداری ندارد!


May 28 2007

فروپاشی دژ دانشگاه

امروز مجلس فرمایشی حکومت اسلامی، قانون لغو امتحانات ورودی دانشگاه را در ایران به تصویب رساند. اگر شورای نگهبان نیز بر این «قانون» مهر تأئید بگذارد، به جرات می‌توان گفت که مرحلة جدیدی در زندگی دانشگاهی ایران آغاز خواهد شد. این مرحله، نه تنها گامی نخست و سرنوشت‌ساز در سقوط راهبردهای اجتماعی «جنگ‌سرد» در داخل کشور ایران است، که می‌تواند بر روابط اجتماعی، تأثیرات شگرف و پایداری داشته باشد. ادعای بررسی روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی‌، که دانشگاه طی موجودیت 80 ساله‌اش در تاریخ کشور ایران ایفا کرده، در یک مقالة واحد کار بیهوده‌ای است؛ این بررسی‌ها می‌باید در کتاب‌های مختلف در زمینه‌های جامعه‌شناسی، اقتصاد و علوم سیاسی صورت گیرد. ولی از یک نکتة مهم و اساسی نمی‌توان گذشت: دانشگاه در فرهنگ معاصر ایرانیان از جایگاهی برخوردار شد که به هیچ عنوان شایستة آن نبود! و در همین راستا، دانشگاهی جماعت ـ چه اساتید و چه دانشجویان ـ نیز به ناحق از موضع ویژه‌ای در میان افراد جامعه برخوردار شدند. و به جرأت می‌توان گفت که، طی گذشت سال‌ها از پایه‌ریزی مؤسسه‌ای به نام دانشگاه در کشور، نقش واقعی «نخبگان» دانشگاهی نتوانست در عمل به هیچ عنوان «توجیه» کنندة ویژگی‌های شود که به اینان نسبت داده می‌شد. به عبارت ساده‌تر، دانشگاه در بطن جامعة استعمارزدة ایران، همان است که دیگر مؤسسات هستند: بنیادی جهت انتقال، «بازتولید» و ارائة فرهنگ سیاسی استعماری!

ایدة دانشگاه، در قالبی که امروز با آن در سطح جامعة ایران همه روزه برخورد می‌کنیم، متعلق به دوران میرپنج است. و بر خلاف آنچه معروف شده، سنگ بنای دانشگاه نتیجة یک «تصادف» تاریخی در سال 1312 هجری شمسی نیست؛ تصادفی که گویا در دورة‌ کفالت وزارت معارف از طرف علي اصغر حکمت رخداده! در واقع، ایدة دانشگاه خود یکی از متعدد سیاست‌های اجتماعی‌ای بود که استعمار انگلستان جهت دوام و بقاء حکومت میرپنج در ایران پیش‌بینی می‌کرد. و همچون نمونة دبستان‌ها و دبیرستان‌های «دولتی» که تعلیم کودکان در ایران را به تدریج از نظارت مستقیم تشکیلات مذهبی جدا می‌کردند، دانشگاه نیز می‌بایست به ترتیبی، «علوم» عالیه را از بند قیمومت ملا جماعت «آزاد» کند. و در همین راستا بود که شاهد شکل‌گیری پدیده‌ای به نام «دانشگاه» شدیم.

ولی هر پدیده‌ای، زمانیکه خارج از «محمل» واقعی خود رشد و نمو می‌کند، زمانی که قادر نیست ارتباطات پایه‌ای خود را با تحولات بنیادهای دیگر: اجتماعی، اقتصادی و خصوصاً ساختار قدرت سیاسی استحکام بخشد، طی گذشت زمان از ایفای مأموریت اصیل خود عاجز خواهد ماند؛ این سرنوشت محتوم ایدة دانشگاه در کشور ایران بود. اگر دانشگاه‌های صاحب‌نام جهان و در رأس آنان: سوربن در فرانسه، هاروارد در آمریکا و آکسفورد در انگلستان، پیشتر تحت عنوان «حوزه‌های علمیه» فعال بودند، و سپس به دلیل تغییرات وسیع اجتماعی، فرهنگی و خصوصاً‌ «تولد» نیازهای ملموس اجتماعی و اقتصادی به مراکز پژوهش «غیرمذهبی» تبدیل شدند، ایدة دانشگاه در ایران نطفه در نهاد یک حکومت نظامی و استبدادی داشت، و شاهد بودیم که طی تحولات تاریخ معاصر کشور، دانشگاه از موضع یک بنیاد به ظاهر «غیرمذهبی»‌، به عمق یک تفکر واپس‌ماندة مذهبی و قشری سقوط کرد! دانشگاه در ایران طی دورة میرپنج، خود را پیام‌آور منورالفکری، روشنفکری و نهایت امر نوعی تفکر غیرمذهبی معرفی می‌کرد، و امروز، در ارتباط مستقیم با حاکمیت اسلامی، دانشگاه‌های ایران تبدیل به بزرگ‌ترین مساجد در شهرهای عمدة کشور شده‌اند! ولی بر خلاف آنچه برخی تصور می‌کنند، این رشد ناهمگن و نهایت امر «غیرمنطقی»، ‌ در مورد سرنوشت «آموزش عالی» در کشور،‌ صرفاً به ابعادی فلسفی، نظری و تاریخی محدود نمی‌ماند؛ دانشگاه در عمل، از بسیاری جهات تبدیل به محفلی جهت سیاستگذاری‌های مستقیم استعماری شد.

در دورة میرپنج، دانشگاه در واقع محیطی بود که می‌بایست جهت فرهنگ ظاهراً غیرمذهبی حکومت، امتدادی عملی در جامعه فراهم می‌آورد. می‌گوئیم «ظاهراً» غیرمذهبی، چرا که فرهنگ حکومت‌های فاشیستی، طی تاریخ یکی از «مذهبی‌ترین» فرهنگ‌های حکومتی‌اند؛ ادعای «غیرمذهبی» بودن حکومت میرپنج یک دروغ تاریخی بیش نیست؛ دروغی که ملایان و آتش‌بیاران معرکة پهلوی‌ها طی مدت زمانی طولانی به ملت ایران حقنه کرده‌اند. در واقع، دانشگاه در دورة پهلوی، خود آئینة تمام نمای تضادهای عمیق حاکمیت شد؛ حاکمیتی که دم از حمایت از علوم و فنون می‌زد، ولی به صراحت می‌دید که رشد علوم و فنون، حتی در ابعادی صرفاً نظری، نهایت امر موجودیت استبدادی و غیرقابل توجیه همین حاکمیت وابسته را هدف قرار خواهد داد. در این مطلب که به صورتی بسیار فشرده ارائه می‌شود، متأسفانه نمی‌توان به بررسی دقیق تمامی جوانب تاریخچة تحولات تفکر دانشجوئی در ایران پرداخت، ولی می‌توان به صراحت عنوان کرد که اگر دانشگاه در روزهای نخستین موجودیت خود تبدیل به عصای دست حکومت پهلوی شده بود، بعدها، زمانیکه به دلیل رشد جمعیت در شهرها، دانشگاه به مرکزیتی جهت جلب جوانان تبدیل شد، دولت در برابر ایدة دانشگاه به سرعت موضعی «دفاعی» اختیار کرد. دانشگاه در این مقطع از منظر دولت یک معضل اجتماعی بود، و نه مرکزیتی جهت پاسخ به سئوالات و نیازهای روزمره، عملی و فناورانة جامعه!

عقب‌نشینی حکومت در برابر ایدة دانشگاه در دورة پهلوی دوم به اوج خود رسید. طی دورانی بسیار طولانی، دانشجو بودن در جامعة ایران، مترادفی در مقام مخالفت سیاسی با حکومت بود! و بهرهمندی از این «ساختار»، طی سال‌های اولیة حکومت پهلوی دوم، تماماً در اختیار تشکیلات سیاسی وابسته به شوروی قرار ‌گرفت. ولی طی سال‌های بعد، همانطور که شاهد بودیم، دولت پهلوی جهت منزوی کردن هر چه بیشتر دانشگاه، و تخریب هر چه وسیع‌تر تأثیراتی که نهایت امر تحصیلات عالیه می‌تواند در فرهنگ جامعه ایجاد کند، خود رأساً دست به «چپ‌سازی» در محافل دانشگاهی می‌زد! به این ترتیب در سال‌های نخستین حکومت پهلوی دوم، دانشگاه هم به وسیلة حزب توده «فتح» شده بود، و هم دولت جهت منزوی کردن این بنیاد که دیگر «تهدیدآمیز» می‌نمود،‌ خود به این «چپگرائی‌ها» دامن می‌زد. ولی همانطور که تاریخ معاصر شهادت می‌دهد، بعدها عوامل آمریکا، پدیدة دیگری را به دامان بحران وسیع دانشگاهی کشور کشاندند: نظریة اسلام انقلابی!

در اواخر حکومت پهلوی دوم، دانشگاه در عمل، تبدیل به مجموعة «مضحکی» از تضادهای عجیب و غریب حکومتی در ایران شده بود. بنیادی که ظاهراً می‌بایست به نیازهای نوین یک جامعة صنعتی پاسخ گوید،‌ به دلیل سوءسیاست‌های دربار، و تزریق تفکرات مذهبی و خصوصاً «ضدکمونیستی» از طرف عوامل آمریکا، «مسجدی» شده بود، جهت ابراز مخالفت با سیاست‌های حکومت پهلوی! از طرف دیگر، توزیع وسیع ثروت در میان قشرهای سنتی و بازاری، حضور فرزندان این طبقه را در طیف دانشگاهی به صورتی هر چه بیشتر علنی کرد. و صافی‌هائی که طی حکومت پهلوی اول، و نخستین سال‌های پهلوی دوم جهت حذف نظریات تند مذهبی در بطن دانشگاه‌ها مستقر شده بود، به دلیل احساس خطر ایالات متحد از چرخش‌های چپگرایانه در دانشگاه‌ها، به دست عوامل ساواک از میان برداشته شد؛ طی گذشت چند سال، به دلیل پیروی از راهبردهای سیاسی ایالات متحد در جامعة ایران، دولت پهلوی، موضع دانشگاه را از چپگرائی افراطی به راست مذهبی و افراطی تغییر داد. شاید ارائة نتیجة سیاسی چنین چرخشی در این مقال بیجا باشد؛ برخلاف آنچه معروف شده، دانشگاه از نخستین روزهای بحرانی که به 22 بهمن انجامید، ‌ کاملاً در دست‌ راستگرایان ‌افراطی قرار داشت. پیشتر دیدیم که چپگرائی در بطن دانشگاه تا چه حد نتیجة سیاست‌های آگاهانة دولت پهلوی بود. و مختصر مقاومتی که در دورة بنی‌صدر فرومایه از جانب دانشگاهیان در مخالفت با بستن دانشگاه‌ها صورت پذیرفت بیشتر تحت تأثیر الهامات نیروهائی خارج از محدودة دانشگاه قرار داشت.

اگر جهت گشودن «بحث» لغو کنکور ورودی دانشگاه‌ها نیازمند ارائة مقدمه‌ای در مورد تاریخچة دانشگاه در ایران بودیم، اینک در این مقطع می‌باید عنوان کرد که، کنکور ورودی دانشگاه که سال‌ها بعد از گشایش دانشگاه تهران، از طرف دولت تحت عنوان «نبود» امکانات آموزش عالی برای تمامی متقاضیان اعمال شد، خود در چارچوب همین سیاست‌ها قرار می‌گیرد. مرتبط کردن حضور یک فرد در محیط دانشگاه، به برخورداری فرضی این فرد از موضع «نخبگی»، که ارتباطی کاملاً اندام‌وار با قبولی وی در کنکور ورودی دارد، هم نوعی گزینش سیاسی است، و هم نوعی وسیلة سرکوب! ایدة کنکور از کشور فرانسه به ایران وارد شد، و کشور فرانسه در واقع دارای یکی از «گزینشی‌ترین» تشکیلات دانشگاهی جهان است؛ ولی در همین کشور فرانسه، بارها انتقادات شدیدی در مورد چنین امتحانات گزینشی صورت گرفته. در واقع، در اینکشور، کنکور دانشگاهی نه به مستعدترین عناصر که به «آماده‌شده‌ترین» عناصر امکان دستیابی به تحصیلات عالی را می‌دهد، و جای تعجب نخواهد بود که این «آماده‌شده‌ترین» عناصر معمولاً خود متعلق به قشرهای مرفه و تحصیلکردة کشور خواهند بود!‌ در تاریخ تحصیلات عالیة فرانسه، به ندرت می‌توان فرزندان طبقات کارگر و کشاورز دید که دیپلمة مدارس عالی این کشور باشند! ولی به دلیل وجود همین عامل «امتحانات‌ورودی»، بسیاری از جوانان متعلق به طبقات مرفه به دلیل «موفقیت» در اینگونه امتحانات خود را، به صورتی خودبه‌خود، از دوستان و همکلاسان متعلق به طبقات فقیر و کم درآمد «لایق‌تر» می‌بینند! این تجربة هولناک اجتماعی که نتیجة پایداری و پافشاری تفکر فئودالی در ساختارهای اجتماعی کشور فرانسه است، به‌ ‌صورتی بی‌محابا و در کمال بی‌سیاستی از طرف دولت سلطنتی ایران، به کشور «وارد» شد، و امروز پس از گذشت چندین دهه، روند «آماده کردن» جوانان برای قبولی در امتحانات ورودی دانشگاه، به صراحت تبدیل به یک «صنعت» پرمنفعت و پول‌ساز شده! این صنعت که نام آنرا «آماده‌سازی» جهت کنکور می‌نامند، آیا واقعاً در چارچوب گسترش علم و دانش در جامعه عمل می‌کند؟ مسلماً‌ خیر! این نوع «آماده‌سازی‌ها» بیشتر به شیوه‌ای طوطی‌وار و جهت ارضاء انتظارات «ممتحن‌‌ها» صورت خواهد گرفت. به هدر رفتن میلیاردها تومان ثروت‌های ملی و صدها هزار ساعت نیروی کار انسانی، همه ساله تحت عنوان «آماده‌سازی» جوانان برای شرکت در کنکور ورودی دانشگاه تا چه حد می‌تواند برای آیندة اینکشور سازنده باشد؟

حضور ایدة دانشگاه در سطح جامعة ایران، در چارچوب تاریخچه‌ای که در بالا به آن اشاره شد، طی موجودیت 8 دهه‌ای خود، به هیچ عنوان راه حلی برای مشکلات اجتماعی، اقتصادی و صنعتی کشور ایران ارائه نداد؛ کاملاً بر عکس دانشگاه، و زندگی دانشگاهی جوانان ایران، خود تبدیل به یک «معضل» اجتماعی شد. طی چندین دهه حاکمیت استعماری بر کشور، فروپاشی هر چه وسیع‌تر ساختارهای سنتی، کشاورزی، تجاری و … در ایران، حضور فعال و «پسندیدة» جوانان را در سطح جامعه، هر چه بیشتر وابسته به عاملی به نام «عبور از مرز» دانشگاهی کرده. این طرز برخورد «غلط» و بی‌اساس، سواد و معلومات را در ترادفی کاملاً احمقانه با «دیپلم» دانشگاهی قرار داد، و امروز کار بجائی کشیده که بی‌سوادترین و پس‌افتاده‌ترین افراد در قشرهای مختلف کشور با توسل به ترفندهای مختلف ـ زدوبندهای گوناگون، اعمال نفوذ، پرداخت رشوه‌ها و مبالغ بسیار سنگین، و … ـ هر یک سعی در به دست آوردن یک «دیپلم» پرافتخار دانشگاهی داشته باشند! از آغاز بلوای 22 بهمن، کار این نوع «دیپلم‌» گرفتن‌ها، حتی تا بالاترین رده‌های دولتی در حکومت «الله» بالا گرفت؛ اعضای مختلف هیئت‌های دولت، و امروز رئیس جمهور «منتخب»، بهترین نمونه‌های همین طرز برخورد‌اند!

از طرف دیگر، همانطور که در بالا آمد، تفکر دانشگاهی با اصول و اساس حاکمیت‌هائی که عملکردها و موجودیت‌شان بر پایة «عدم تفکر» شهروند ـ شاید در اینجا بهتر باشد از واژة «رعیت» استفاده شود ـ استوار شده، همگنی نخواهد داشت. دانشگاه در این راستا عملاً تبدیل به نوعی کارخانة «ناراضی» تراشی در بطن جامعة ایران شد، دولت امور سیاسی و حتی صنعتی و خدماتی کشور را از ید «دخالت‌های بی‌جای» دانشگاه بیرون برد، و دانشگاه پیوسته در خارج از طیف سیاسی حاکم بر کشور به فعالیتی در راه تخریب و تکذیب پایه‌های فکری حاکمیت در ایران مشغول ماند! هر چند برخی از «دوستداران» فعالیت‌های دانشجوئی از چنین برخوردی حمایت نخواهند کرد، ولی می‌باید در همینجا عنوان کنیم که اهداف واقعی دانشگاه در بطن جامعة بشری جز این‌ها است؛ دانشگاه نه یک واحد «تفکر» انتزاعی در امور اجتماعی و سیاسی، که یک واحد وابسته به دولت و حکومت جهت راهگشائی علمی، فنی و عملی در مورد سیاست‌های همین دولت است. اگر این دولت به نظر دانشگاهی جماعت «غیرمشروع» می‌نماید، این سخن می‌باید در مقاطع دیگری در سطح جامعه عنوان شود، و نه تحت عنوان فعالیت دانشجوئی!

ولی از آنجا که مشکلات در کشورهای عقب مانده و استثمار شده، از ابعادی متفاوت برخوردار می‌شود، دانشگاه، در ساختار استعماری‌ای که در بالا به آن اشاره شد، خود تبدیل به «گاو نه من شیر» جهت خدمت به سیاست‌های خارجی بود. در این راستا، دولت‌های وابسته و بی‌لیاقت که هیچگونه برنامه‌ای برای طبقة جوان کشور نداشتند، بزرگ‌ترین بهره از آمادگی نیروهای فعال و جوان کشور را، از طریق امتحانات اعزام دانشجو، و یا بورس‌های تکمیلی و غیره، نصیب دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی خارج از کشور کردند، و دانشگاه‌ در ایران، حتی از «بازتولید» نیروی انسانی‌ای که خود نیازمند آن بود، عاجز ماند! اگر در کشورهای صنعتی، نیروی کار مهاجر جوان، آماده و کم‌هزینه ـ اگر نگوئیم مفت و مجانی ـ آب به دهان صاحب‌کاران می‌اندازد، همین نیروی کار جوان از نظر سیاسی در کشورهای جهان سوم، «مخل» نظم و آرامش حکومت‌های پوسیده و قشری‌اند؛ نتیجة مستقیم چنین شرایطی، آماده کردن امکانات اعزام هر چه وسیع‌تر این جوانان به مراکز صنعتی و تصمیم‌گیری اقتصاد جهانی از طرف همین دولت‌ها بود. امروز بسیاری از دولت‌های جهان سوم، به دلیل حضور اتباع «تحصیلکردة» خود در فلان و یا بهمان بنیاد و مرکز پژوهشی آمریکائی و یا اروپائی، حتی به خود اجازة «فخرفروشی‌هائی» هم می‌دهند!‌

در راستای پاسخگوئی به همین نیازهای «فرامرزی» است که «اهمیت‌های» فرضی رشته‌های تحصیلی نیز در افکار عمومی «مشخص» می‌شود. در این چارچوب، در کشوری چون ایران که فاقد هر گونه بنیاد صنعتی و علمی در سطح جهانی است، تحصیلات عالیه در رشته‌های پزشکی، مهندسی، برنامه نویسی کامپیوتر و غیره از «اهمیت» فراوان برخوردار شده، دیگر رشته‌ها: ادبیات، فلسفه، حقوق، جامعه‌شناسی، روانشناسی، حتی ریاضیات محض و فیزیک نظری، که امکانات داخلی جهت پیشبرد واقعی آنان کفایت خواهد کرد، متعلق به بی‌سوادها وانمود می‌شود! به عبارت دیگر، تشدید گذاردن دولت‌ها بر مسئلة «حذف» نیروی فعال و جوان از سطح جامعة ایران را به صراحت در همین «گزینش‌های» تحمیل شده بر جوانان می‌توان دریافت. کشور ایران طی سال‌های درازی که از افتتاح دانشگاه تهران می‌گذرد، عملاً فاقد مکتب تاریخ‌نویسی، جامعه‌شناسی و حتی فلسفه‌ای است که از آن مراکز «تحصیلات عالیة» ایران باشد، در صورتی که اکثر نیروهائی که «مستعد» تشخیص داده شده‌اند، به جانب رشته‌های علمی و مهندسی رهنمون شده، بهترین‌شان را در اولین فرصت راهی مراکز تحقیقات خارج از کشور می‌کنند! و در چارچوب تفکرات «ضدرژیم» که در بطن این دانشگاه‌ها همه روزه به مخیلة دانشجو تزریق می‌شود، خروج از کشور در واقع به معنای جایزة دریافت دیپلم تلقی خواهد شد!

ولی با حذف کنکور آیا این مشکلات حل خواهد شد؟ مسلماً خیر! همانطور که دیدیم قسمت اعظم مشکلات دانشگاهی در ایران، بازتاب پایه‌ای و اساسی‌ای از نبود سیاست مستقل ملی در ادارة امور کشور است. دولتی که وظیفة اصلی آن ارائة خدمات به دولت‌های خارجی است، در برخورد با معضلات جوانان ایران نمی‌تواند به راه حلی دست یابد ـ به صراحت بگوئیم، به دنبال چنین راه‌حلی نیز نخواهد بود. برای چنین دولتی بهترین جوان ایرانی، جوان تحصیلکرده‌ای است که مقیم خارج باشد! این الگوی «مفتضح» و استعماری از تمامی مجاری تبلیغاتی این رژیم بر سر جوان ایرانی همه روزه فرو می‌ریزد، و نهایت امر جوان را «مسحور» خود خواهد کرد. ولی بازگشت به مسیر گذشتة دانشگاهی نیز جز ناکامی برای ملت ایران دستاوردی نخواهد داشت.

امروز با سخن گفتن از «حذف» کنکور ورودی دانشگاه، دولت خود را وارد گفتمانی خواهد کرد که به صراحت یکی از پایه‌های توجیهی سیاست‌های استعماری را نهایت امر از دست حاکمیت خارج می‌کند: دانشگاه دیگر مرکزی جهت تولید «نخبگان» تلقی نخواهد شد. خروج از گفتمان استعماری که از دورة‌ میرپنج بر محور دانشگاه شکل گرفته بود، در وحلة نخست شاید برای دولت دستاورد مشخصی به همراه دارد: محدود کردن هر چه بیشتر ورود مخالفان نظری این حکومت به صحنة دانشگاه، از طریق گزینش مستقیم دانشجو! و شاید این دولت با استفاده از پند و اندرزهای اجنبی به چنین صرافت‌ها افتاده. ولی در «میان‌مدت»، جدا کردن «نخبه‌گرائی» از محدودة دانشگاه، تا آنجا که به نظریة حکومت مربوط می‌شود، برای این حاکمیت زهری کشنده و مرگ‌آور خواهد بود. دانشگاه به سرعت از موضع «نخبه‌گرائی‌» فرضی خود در سطح جامعه جدا شده، تبدیل به دفتری از دیگر دفاتر دولتی خواهد شد. و «نخبه‌گرائی» در جامعة ایران، از پنجة‌استعمار و نظارت مستقیم دولت وابسته رها و آزاد شده، به بطن جامعه باز می‌گردد.

حال باید دید، با چنین آزادسازی نیروهای متفکر اجتماعی، جوانان کشور تا چه حد می‌توانند پایه‌های تفکر استعماری را در بطن جامه به چالش کشند، و زمینة تفکر سازنده، ایرانی و بومی را فراهم آورند. این شانسی است که نمی‌باید به هیچ قیمتی از دست داد.

 
 


May 26 2007

سیاست در ایراق

درگیری‌های معروف به «جناحی» در حکومت اسلامی بالا گرفته، و طی چند روز گذشته این برخوردهای «سازنده»، از مرحلة زدوخورد با زنان در سطح خیابان و «اوباش‌گیری» ‌گذشته، تا مرحلة «یقه‌گیری» از مسئولان حکومت «الهی» می‌رسد! در این میان، دو گروه سیاسی «خلق‌الساعه‌»، که طی چند سال گذشته از درون این حاکمیت بیرون پریده، خود را «اصولگرا» و «اصلاح‌طلب» ‌نامیده‌اند، در درون خود دچار «تحولات» مضحکی می‌شوند. در گفتمانی که عملة این حکومت جدیداً «باب» کرده‌اند، شاهدیم که، صرفاً جهت ایجاد انحراف و سردرگمی هر چه بیشتر در میان مردم، برخی ترجیح می‌دهند اصولگرایان سابق را «محافظه‌کار» بخوانند، و اصلاح‌طلبان سابق را «اصولگرا» جا بزنند! چرا که طبق تبلیغات وسیعی که هم اینان به مدت سه دهه با کمک اراذل پنتاگون در کشور به راه انداخته‌‌اند، «اصولگرائی» خود نوعی «ارزش» به شمار می‌آید، و نمی‌باید لیسانس استفادة سیاسی از این «متاع» پرفروش را تماماً در زیر نگین یک «انگشتری» واحد جای داد. همانطور که می‌دانیم، اصولگرائی در گفتمان «حجج» اسلام، در ترادف کامل با «اصول» دین و «اصول» محمدی قرار می‌گیرد، و این «نعمت» بزرگ را یک گروه سیاسی «اسلامی» نمی‌تواند به این سادگی‌ها به نفع خود مصادره کند!

در همین راستا، با در نظر گرفتن «ترهات» پاسدار محسن رضائی در روزی‌نامة شرق، می‌توان انتظار داشت که طی روزهای آینده، آن‌ها که سابقاً اصلاح‌طلب بودند، به سرعت اصولگرا شوند! چرا که محسن‌آقا «تعریف» دیگری از «اصولگرائی» ارائه می‌دهند، «تعریفی» بسیار کارساز! البته بررسی متن ادیبانة شرق را به خوانندگان واگذار می‌کنیم، چرا که در این مقال جائی برای آن نخواهد بود. ولی از آنجا که جناح بندی‌ها در حکومت اسلامی به سرعت تغییر جهت داده‌اند، شاید بهتر باشد کمی از این موضع‌گیری‌های جدید سخن به میان آوریم.

در بررسی این «موضع‌گیری‌های» جدید، مسلماً بهتر است که نخست سخن از اربابان حکومت اسلامی به میان آوریم. همانطور که همه روزه شاهدیم، دولت احمدی‌نژاد با بحران روبروست، ولی این «بحران»، بر خلاف آنچه دوستان دولت و حتی به اصطلاح‌ دشمنان «رسمی» در داخل و خارج از مرزها می‌نمایانند، به هیچ عنوان نتیجة ضدیت آمریکا با آقای احمدی‌نژاد نیست؛ کاملاً بر عکس، نتیجة فروپاشی ابزارهای مختلف ایالات متحد جهت حفظ بقاء عملة حکومت اسلامی است. آمریکائی‌ها در عراق با مشکل روبرو شده‌اند، و افزایش روزافزون نیروهای اعزامی از طرف واشنگتن به این کشور نمی‌تواند بر این مشکلات سرپوش گذارد. از طرف دیگر، تئاتر «مخالفت» با جنگ، که از مدت‌ها پیش به دست حزب‌دمکرات در کشور آمریکا در ملاءعام روی «صحنه» رفته بود، به سرعت «فروش» خود را از دست می‌دهد؛ آمریکائی‌ها، ‌ هر قدر کله‌خر و بی‌خرد، نهایت امر دریافتند که «مخالفت» با جنگ از جانب دمکرات‌ها فقط یک بازی انتخاباتی است؛ همین حزب دمکرات، علیرغم برخورداری از اکثریت پارلمانی، آخرکار به بودجة جنگ «رأی مثبت» هم داد، و حتی حاضر نشد جرج بوش را در بن‌بست سیاسی استفاده از حق «وتو» قرار دهد! این همیاری‌ها میان جناح‌های مختلف سیاسی در آمریکا، از ده‌ها سال پیش به همین منوال در جریان بوده، و اگر امروز به این صراحت آفتابی می‌شود، صرفاً به دلیل سرعت گرفتن مراودات و ارتباطات میان مردم جهان است. طی جنگی که پیشتر در ویتنام به پا شده بود، دو حزب حاکم آمریکا، بر اساس اصل «آسیاب به نوبت»، هر یک به نوبة خود بر سکوی «صلح‌طلبی» تکیه می‌زد، در صورتی که «جنگ»‌ از اصول پایه‌ای در «اقتصاد» ایالات متحد است، و هیچ حزبی قادر نخواهد بود در عمل با «جنگ» مخالفت کند. آمریکا در روزگار جدید درگیر دو لبة برندة تیغ اصول اقتصادی خود شده: نخست اینکه، حمایت پایه‌ای از اصل «جنگ» در میان کلیة احزاب و تشکیلات سیاسی این کشور از الزامات کلان اقتصادی کشور است، و دوم اینکه، در صورت ادامة چنین رفتاری با رأی‌دهندگان، نظام سیاسی کشور می‌تواند به بن‌بستی هولناک پای گذارد. و در صورت ادامة این وضعیت، توده‌های آمریکائی به سرعت دست از حمایت احزاب کلاسیک خواهند شست! در نتیجه، امروز آقای بوش نه تنها می‌باید جنگ در عراق را برده، و با تکیه بر این «برد» صدای مخالفت دیگر سیاست‌ها و قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی را در گلو «خفه» کند، که این عمل را می‌باید، در چارچوب منافع عالیة جناح‌های سیاسی ایالات متحد، هر چه زودتر صورت دهد.

از طرف دیگر، وضعیت متحد اصلی آمریکا، امپراتوری بریتانیا نیز در این بین رو به وخامت گذاشته. اگر تونی بلر، نخست وزیر حزب کارگر جای خود را در چند روز آینده به گوردون براون خواهد سپرد، شواهد نشان می‌دهد که این «عقب‌نشینی» به هیچ عنوان نمی‌تواند تصویر مخدوش شدة حزب کارگر را نزد رأی‌دهندگان ترمیم کند. آقای براون یکی از وزرای اصلی و «قدیمی» در کابینه‌های بلر بودند، و با موضع‌گیری‌های اخیر تونی بلر در سفر آمریکا، می‌توان حدس زد که گوردون براون در حزب کارگر همان مهره‌ای خواهد بود که جان میجرز در خدمت بانوی‌آهنین بوده: یک پادوی نخست‌وزیرنما! در واقع، بحرانی که بالاتر در مورد آمریکا به آن اشاره کردیم: فروپاشی مشروعیت‌ احزاب حاکم، با سرعت بسیار بیشتری گریبانگیر امپراتوری بریتانیا خواهد شد. چرا که از طرف دیگر، حزب محافظه‌کار انگلستان نیز از جنگ در عراق و عملیات افراطی دیپلماسی انگلستان در منطقه خاورمیانه، ‌ نه تنها حمایت کامل می‌کند، که دولت کارگری را هم به دفعات متهم به عدم برخورد قاطعانه با مسائل منطقه کرده! به عبارت ساده‌تر، اگر امروز یک انگلیسی با جنگ عراق، و گسترش چنین عملیات غیرقانونی‌ای مخالفت داشته باشد، در هیچیک از احزاب کلاسیک نمی‌تواند کاندیدای مورد نظر خود را بیابد! اینجاست که با به قدرت رسیدن «استقلال‌طلبان» در انتخابات اخیر اسکاتلند، اولین قربانی سیاسی جنگ عراق در انگلستان، همان دولت علیاحضرت ملکه می‌شود.

در نتیجه، آمریکا و اینبار انگلستان، می‌باید در چارچوب منافع تمامی طرف‌های درگیر ـ طرف‌های غربی ـ این جنگ را هر چه زودتر به نقطه‌ای برسانند، که از نظر راهبردی هم حاکمیت غرب بر منطقه‌ای که سابقاً کشور عراق خوانده می‌شد، تأمین شود، و هم این حاکمیت در شرایطی قرار گیرد که از طرف قدرت‌های دیگر منطقه، به هیچ عنوان نتواند تبدیل به موضوعی جهت تجدید نظر و تشتت آراء شود! دلیل فشارهای وسیعی که امروز در داخل مرزهای ایران بر دولت و جناح‌های دیگر اعمال می‌شود، همین «الزامات» سیاسی در خاک عراق است. آمریکا در طرح‌های اولیة خود سخن از تبدیل عراق به بزرگ‌ترین محور استراتژیک غرب در منطقة خاورمیانه به میان آورده بود. اگر امروز، با در نظر گرفتن شرایط نظامی در عراق، سخن گفتن از چنین «طرحی» حتی مرغ‌پخته را هم به خنده می‌اندازد، اصل پایه‌ای در راهبردهای ایالات متحد، ظاهراً هنوز بر همین «طرح» تکیه کرده!

همانطور که گفتیم، دولت آمریکا نمی‌تواند بیش از آنچه در چنته دارد، در مورد اشغال نظامی عراق اهدا کند؛ اعزام گستردة نیروهای نظامی به منطقه، فراهم آوردن بودجه‌‌ای جنگی که شاید طی تاریخ جنگ‌های استعماری بی‌سابقه باشد، و نهایت امر، وثیقه قرار دادن اعتبار جهانی دو دولت عمدة غرب ـ انگلستان و آمریکا ـ در این درگیری! این نهایت تعهدی است که غرب می‌تواند صورت دهد؛ اوضاع عراق علیرغم این «جانفشانی‌ها»، نه تنها با «ثبات» فاصلة بسیار زیادی دارد، که هر روز وخیم‌تر از روز گذشته می‌شود! در واقع، آنچه می‌باید مورد تجدید نظر قرار گیرد، همان اصل «قانونی‌نمایاندن» اشغال یک کشور به دست نیروهای نظامی غربی است؛ اگر این «اصل»‌ را غرب مورد تجدید نظر قرار ندهد، مسلماً بحران عراق رو به آرامش نخواهد گذارد. ولی همانطور که می‌توان حدس زد، به زیر سئوال بردن این «اصل» به معنای به زیر سئوال بردن «موجودیت»‌ استعماری دولت‌های غربی در بطن روابط اقتصادی، مالی و سیاسی جهان امروز است. این عمل ـ به زیر سئوال بردن «اصل» اشغال نظامی ـ اگر صورت پذیرد، به معنای فروپاشی جناح‌های سیاسی در کشورهای آمریکا و انگلستان خواهد بود.

آمریکا برای حفظ «خطوط» اصلی سیاست جهانی خود و همپالکی‌هایش، امروز که در عراق دستش از سیاستگذاری کوتاه شده و می‌باید صرفاً‌ به یک اشغال بی‌آیندة نظامی دل خوش کند، از اینرو دست به قربانی کردن جناح‌های مختلف در حکومت اسلامی می‌زند. و قصد آن دارد که بحران عراق را نه در درون مرزهای عراق، که در کشور ایران به «نتیجه»‌ برساند! این عمل در واقع دنبالة همان سیاست حملة نظامی به ایران پس از اشغال عراق بوده، که در شرایط فعلی به این صورت خود را عیان کرده است. در همین راستا، «بحران هسته‌ای» که هفته‌ها پیش، از صحنة مراودات سیاسی منطقه بیرون رفته بود، دوباره به دلیل عملکرد عامل آمریکا در آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای، شخص البرادعی،‌ و ارائة یک گزارش گنگ و بی‌سروته از فعالیت‌های احتمالی هسته‌ای ایران، گزارشی که می‌تواند وسیلة هر نوع سیاستگذاری‌ای شود، با بوق‌های تبلیغات رسانه‌ای وارد «صحنه» ‌شده! دولت ایران نیز در لبیک به همین سیاست نوین، آناً مذاکرات با طرف روسی را در مورد نیروگاه بوشهر «معلق» می‌کند! و از این رهگذر، غرب خوراک تبلیغاتی مناسبی جهت جناح‌های مختلف و به اصطلاح «غیردولتی»‌ فراهم می‌آورد، جناح‌هائی که هر کدام دولت احمدی‌نژاد را مسئول «بحرانی» شدن شرایط فعلی «معرفی» خواهند کرد! ‌ از سوی دیگر،‌ همین دولت آمریکا، با حمایت از احمدی‌نژاد و لو دادن رابط‌های «مخالفان» ـ در واقع رابط‌های محافل آمریکائی در ایران که خود از بنیانگذاران حکومت اسلامی‌اند ـ در داخل مرزها همزمان آب به آسیاب «اصولگرائی‌ها» هم می‌ریزد! با توسل به این ترفندها، آمریکا دو سیاست کلی را در ایران همزمان پیگیری می‌کند: نخست سیاست حمایت از دولت تندروی اسلامی، تا مرتبه‌ای که حتی برخی سخنگویان این تشکیلات به صراحت حذف فیزیکی مخالفان را مطرح کنند، و در گام بعدی راندن تمامی مخالفان دولت اصولگرای اسلامی به خارج از طیف داخلی و وابسته کردن اینان به یک «اپوزیسیون» فرضی و خارج نشین که تمامی اهرم‌های کنترل آن نیز در دست واشنگتن قرار دارد. به عبارت ساده‌تر، این سیاست همزمان قصد آن دارد که هم جناح‌های مختلف حکومت اسلامی را در داخل به بن‌بست برساند، و هم از طریق وابسته کردن فعالیت‌های سیاسی مخالفان به گروهی «اپوزیسیون‌نما»، اهداف مخالفان حکومت‌ استبدادی در ایران را تحت پوشش گروه‌هائی قرار دهد که مخالفت اصولی با استبداد نخواهند داشت.

نتیجة این سیاست کلی، همان است که شاهدیم: بحرانی شدن روز افزون فضای کشور ایران!‌ ولی همانطور که در بالا گفتیم، بحران عراق را مسلماً نمی‌توان با چنین ترفندهائی پاسخ داد. ایالات متحد می‌باید از منطقه خارج شود، و این اصل را عمیقاً بپذیرد که حملة نظامی به عراق یک جنایت جنگی بوده، و اینکه عاملان چنین جنایتی نمی‌توانند در برابر افکار عمومی جهان جان سالم به در برند. مسائل کشور ایران نیز همانطور که بارها عنوان شد، از نظر تاریخی، فرهنگی و منطقه‌ای می‌باید زیر نظر ملت ایران، و در ارتباط با کشورهای همجوار سازمان یابد، و نه تحت «زعامت» یک قدرت خیره‌سر و سرکوبگر که طی 80 سال پیوسته از سرکوب ملت ایران به دست عوامل اسلامی و غیراسلامی خود حمایت کرده است. اگر آمریکا خارج از این صورتبندی‌ها دست به عملیات نظامی و راهبردی بزند، مسلماً برنامه‌هایش در منطقه با شکست سختی روبرو خواهد شد.

 

 

 


May 24 2007

برگ ریزان

 


پس از دستگیری یکی از مقامات «امنیتی ـ سیاسی» به نام حسین موسویان، در وبلاگی مطرح کردیم که، این بحران می‌تواند عمیق‌تر شود. در واقع، امروز شاهدیم که مسیر تحولات دقیقاً در همین راستا قرار گرفته. دستگیری افرادی چون هاله اسفندیاری، علی شاکری و نهایتاً کیان تاجبخش، ادامة بحرانی است که حسین موسویان را به دام انداخت. در کشورمان ایران، نزدیک به 8 دهه است که همین محافل آشکار و پنهان، و همین شخصیت‌های «ناشناس»، که تحت عناوین متفاوت در برخی مناصب، حتی مناصبی غیرسیاسی حضور دارند، در رابطه با قدرت‌های خارجی به تصمیم‌گیرندگان واقعی در صحنة سیاست کشور‌ تبدیل شده‌اند. اینان همان‌ها هستند که در آغاز بلواهائی که منجر به فروپاشی حاکمیت سلطنتی در ایران شد، در پشت صحنة این مضحکه، آدمک‌ها و بازیگران این تئاتر هولناک را در برابر چشمان حیرت زدة ایرانیان به رقص مرگ در آورده بودند. ایرانیانی که به غلط می‌پنداشتند، آمریکا طرفدار بی‌قید و شرط سلطنت ایران است، و «آریامهر»، مرد پرقدرت خاورمیانه! فروپاشی سلطنت پهلوی، رژیمی با بیش از نیم‌قرن پیشینه، در چنین مهلکه‌ای، بیش از 6 ماه به طول نیانجامید، و ایرانیان که به غلط «شاه» را مظهر قدرت سیاسی به شمار می‌آوردند، در برابر حادثه‌ای اینچنین «عظیم» و سرنوشت‌ساز، تمامی آنچه سال‌ها به «شاه» نسبت داده بودند، در قالب فردی به نام «امام» ریختند؛ اینچنین بود که بت عیاری به نام «امام خمینی» در کارگاه‌های استعمار قالب‌ریزی شد.

امروز، شرایط نوین سیاسی در ایران، شرایطی که دولت را «مجبور» کرده، عوامل و رابط‌های دولت‌های استعمارگر را در داخل کشور اینچنین ابتر کند، و اینان را در برابر افکار عمومی بی‌آبرو سازد، بر خلاف آنچه برخی طرفداران دولت آقای احمدی‌نژاد مطرح می‌کنند، به هیچ عنوان، بازتاب خواست‌های دولت و حاکمیت اسلامی نیست. چرا که نهال حکومت اسلامی، همانطور که در بالا اشاره شد، به دست عواملی از همین قماش در خاک کشورمان کاشته‌ شده. در عمل، حاکمیت اسلامی بسیار بیشتر از آنچه می‌نمایاند، خود مدیون همین تشکیلات و دستگاه‌هاست! بسیاری از ایرانیان، دوران وانفسای فروپاشی حکومت در ایران را که پس از بلوای 22 بهمن آغاز شد، بخوبی به یاد دارند، و به یاد دارند که طی چند هفته پس از این بلوا، حاکمیت اسلامی با چه سرعت «خیره‌ کننده‌ای» ابزارهای امنیتی ـ ساواک شاه، شهربانی پهلوی، ارتش و دفاتر سرکوبگری که مردم «همیشه در صحنه» را به روال جمعیت‌های «جاوید شاه» در خیابان‌ها متمرکز می‌کردند ـ سازماندهی کرده، نظارت خود را بر تمامی فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی کشور تأمین نمود، و نهایت امر تمامی مجراهای سیاسی کشور را به زیر نگین به اصطلاح «ولی فقیه»‌ برد! چنین سرعت‌های خیره‌کننده‌ای بی‌دلیل به دست نمی‌آید! از یک سو همانطور که گفتیم ملت ایران به حضور یک «فرد قدرتمند» در رأس امور کشور «عادت» کرده بود، و از طرف دیگر تمامی ابزار حکومت دیکتاتوری آماده و حاضر در محل مهیا بود! کفایت می‌کرد که مسیر حرکت تشکیلات امنیتی از نو «توجیه» شود، عملی که از همان روزهای آغازین به دست ملاها در ایران شروع شده بود. پس از بی‌آبروئی رامین جهانبگلو، و بازداشت یک خانم گویندة رادیو فردا، شاهد بودیم که گروهی از هواداران هاشمی رفسنجانی به زندان می‌روند و از مناصب دولتی ساقط می‌شوند، و اینک به صراحت می‌بینیم که قرعه به نام عاملان پشت‌پرده‌تر و نزدیک‌تر به سیاست‌های غرب زده ‌شده!

ولی نمی‌باید در بررسی اهمیت‌های احتمالی چنین برخوردهائی دچار اشتباه شد. چرا که این طرز برخورد با مسائل ایران، مسلماً از نظر سیاست منطقه از حساسیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است. در واقع، دولت آقای احمدی‌نژاد بی‌شک با صلاحدید آمریکا در حال حذف مهره‌های «سوختة» غرب، از روی صفحة شطرنج «محفل‌بازی‌های‌» استعماری در کشور است؛ هر چند که برخی از این مهره‌ها، چون هاله اسفندیاری، از چنان روابط گسترده‌ای در دنیا برخوردار شده‌اند که نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا در دفاع از آنان پای به «تریبون»‌ می‌گذارند! اینکه امروز این مهره‌ها چنین «سهل و آسان» از صحنه خارج می‌شوند، فقط می‌تواند نشانة تغییرات وسیعی در زمینة سیاست‌های جاری کشور در روزهای آینده باشد. در واقع، شیرین عبادی، وکیل خانم اسفندیاری علناً دولت ایران را هم متهم به دریافت وجوهی از سازمان‌هائی کرده که ارتباط مالی موکل وی با اینان امروز خود اصل «موضوع» اتهام شده! اگر روابط محافلی در بطن حکومت با همین «مؤسسات» به اصطلاح فرهنگی در مقابل محاکم اسلامی «علنی» شود، دیگر نمی‌توان از فروافتادن مهره‌های سنگین‌تر جلوگیری کرد؛ خصوصاً که این مهره‌ها طی سالیان دراز در پناه اسلام و استعمار، یک حاکمیت دیکتاتوری بی‌قید و شرط نیز بر کشور اعمال کرده، و خود مجازات افرادی را که چنین روابطی برقرار می‌کردند، رسماً جز «اعدام» نمی‌دانستند.

از طرف دیگر، شرایط منطقه، خصوصاً عراق را نیز نمی‌باید از نظر دور داشت. چرا که حذف مهره‌های شناخته شدة آمریکا، هر چند در عمل به معنای جایگزین کردن آنی آنان با مهره‌های جدید باشد؛ می‌تواند فی‌نفسه در سیاست‌های پشت‌پرده، ‌ هر چند به صورتی گذرا، ایجاد اخلال کند. و می‌دانیم که بحران عراق، در همین چند روزه با خروج بلر از اتحاد آنگلوساکسون‌ها، عملاً به اوج خود خواهد رسید. امروز جرج بوش طی یک سخنرانی، آیندة نزدیک در ماه‌ ژوئن جاری را «سرنوشت‌ساز» می‌خواند؛ البته می‌باید قبول کرد که سوءسیاست واشنگتن بجائی رسیده که همة روزهای آینده برای آنان در عراق «سرنوشت‌ساز» خواهد شد، ولی در صورت اوج‌گیری درگیری‌ها، آمریکا شکست‌های محتوم خود در عراق را به گردن چه کسانی خواهد انداخت؟ آیا «مقصرها» همان‌هائی قلمداد نخواهند شد که امروز اینچنین با «شادی» و هلهله در حال «حذف» مهره‌های سوختة سیاست استعماری در ایران هستند؟ مهره‌هائی که عملاً دیگر پشیزی ارزش ندارند!

شاید بی‌دلیل نیست که امروز شاهد فریادهای یکی از «سخنگویان» غیررسمی دولت احمدی نژاد، خانم فاطمه رجبی هستیم. ایشان در مطالبی که امروز ارائه داده‌اند، رسماً و مستقیماً‌ هاشمی رفسنجانی را متهم به فعالیت‌های «ضد انقلابی» می‌کنند! همه می‌دانیم که مجازات چنین «جرائمی» در این حکومت چیست! این اظهارات نشان می‌دهد که در بطن دولت، اعمال نوعی کودتای خونین بر علیة اربابان سابق مورد بررسی نزدیک قرار می‌گیرد، کودتائی که مسلماً تحت حمایت آمریکا صورت خواهد گرفت. در وبلاگ چند روز پیش، ‌ تحت عنوان «سردار و پاسدار» گفتیم که هاشمی رفسنجانی و خصوصاً‌ خاتمی، به غلط چنین می‌پندارند که با تضعیف احمدی‌نژاد، شانس موفقیت نوچه‌های‌شان در «انتخابات» فراهم خواهد آمد؛ اینان گویا فراموش کرده‌اند که در شرایط سیاسی فعلی در ایران، «انتخابات» صرفاً یک دکوراسیون است! جناحی که در سطح بین‌المللی، به دلیل فشار روسیه، مجبور شد حکومت اسلامی را با نماد مضحکی به نام احمدی‌نژاد به جهانیان «معرفی» کند، حاضر نخواهد بود که اینبار صرفاً در برابر فشار سیاست‌های داخلی ایران صحنه را خالی بگذارد. با در نظر گرفتن این شبهات، برندة اصلی جنگ قدرت در ایران را، در صورتی که چنین جنگی عملاً صورت پذیرد، امروز نمی‌توان در بطن حاکمیت با چشمان «غیرمسلح» رویت کرد!

 

  


May 24 2007

بیست و دوم بهمن، دوم خرداد

امروز سالگرد دوم خردادماه است! سالگرد روزی است که یک بار دیگر، استعمار ثابت کرد، امتداد دادن به فریب ملت‌های استثمار شده، آنقدرها که برخی تصور می‌کنند کار مشکلی نیست. استعمار نشان داد که، اگر حاکمیت‌های وابسته، ‌ ملت‌ها را همچون نمونة ایران، در بند اوهام و خرافه، سانسور و سرکوب گرفتار آورند، همه چیز ممکن خواهد بود. در دوم خردادماه 1376، پس از 16 سال حاکمیت غیرمشروع و استبدادی عملة استعمار، شاهد به قدرت رسیدن محمدخاتمی هستیم. فردی که تا آنروز پیوسته در صفوف فدائیان همین حکومت گام برداشته بود و به صراحت یکی از کارگزاران و خادمان شناخته شدة این حکومت به شمار می‌آمد. ده سال پیش در چنین روزی، این فرد تحت عنوان رئیس جهمور «فرهیخته» و «اصلاح‌طلب»، پای به صحنة سیاست کشور گذاشت، و این روز برای ایرانیان آزاده، آزادیخواه و وطن‌دوست یادآور خاطره‌ای است به شدت متأثر کننده؛ استعمار ثابت کرد که هنوز می‌تواند با تکیه بر هیاهوی تبلیغاتی و بهره‌گیری از رسانه‌های داخلی و بین‌المللی، فردی را به ملت ایران تحمیل کند که سال‌ها خود یکی از عوامل کلیدی در سرکوب، آزار، چپاول و بهتانی بوده، که بر کشورمان حاکم شده بود. اینکه در دوم خردادماه 1376، چه کسانی در عمل، به پای صندوق‌های رأی رفتند آنقدرها از اهمیت برخوردار نیست؛ دیده‌ایم که صندوق‌های رأی‌گیری در چنین حکومت‌هائی با تکیه به چه ترفند‌ها پر و خالی می‌شود! ‌ آنچه اهمیت دارد موضع‌گیری‌های تشکیلات سیاسی و برخی روشنفکران جامعه در برابر چنین رخدادها است!

زمانی که محمدخاتمی، وزیر سابق ارشاد در دولت‌های میرحسین موسوی و هاشمی‌رفسنجانی، تحت عنوان «اصلاح‌طلب» سر از صندوق‌های رأی‌گیری حکومت بیرون آورد، کم نبودند کسانی که علیرغم ادعای مبارزات سیاسی و شناخت مسائل کشور، فریب این بازی استعماری را خوردند. و همراه با خود، و با تکیه بر تحلیل‌هائی مضحک در توجیه «ظهور» خاتمی، گروهی از هواداران‌شان را نیز به میدان حمایت از سردار فرهیختگی کشاندند! توطئه‌ای که در تاریخ معاصر کشور ایران به نام محمدخاتمی به ثبت خواهد رسید، به این ترتیب تبدیل به یک «افتضاح» و «آبروریزی» سیاسی برای تمامی ملت ایران شد! ایرانی در سطح جهان خود را انگشت‌نمای تمامی گروه‌های مبارز و آگاه کرد، و با توسل به این ترفند، حکومت اسلامی و حامیان آن توانستند در سطح محافل «مخالف‌خوان» نیز نوعی آشفتگی حاکم کنند. در واقع، این توطئه آنقدر عمیق بود، که سوای لیبرال‌های «نهضت آزادی» که طی فاجعة حکومت اسلامی پیوسته آتش‌بیاران این دستگاه بوده‌اند، شعله‌های فریب، حتی دامان گروه‌هائی در طیف «چپ» و «راستگرایان افراطی» را نیز فرا گرفت، و در این میان، حتی شخص رضاپهلوی که گویا مدعی تاج و تخت ایران است، در جرگة هواداران، یا حداقل «مسحوران» معجزات آقای خاتمی قرار گرفت!

ولی حضور محمد خاتمی در رأس قوة مجریة کشور، همانطور که شاهد بودیم، تحولات و نوآوری‌ها را در سطح جامعه به سوی نوعی «قانونیت» سوق نداد؛ حاکمیت اسلامی، اینبار تحت «زعامت» محمدخاتمی با گام‌هائی هر چه بلندتر به سوی منجلاب سرکوب، آدمکشی و بحران‌های خلق‌الساعه رهسپار شد. و طی سال‌های حکومت این فرد، شرایطی بی‌نهایت غیرانسانی بر ایرانیان حاکم بود، شرایطی که چهرة مسئولان واقعی آن هنوز، پس از گذشت سال‌ها از نظر و دید ایرانیان پنهان نگاه داشته شده‌. قتل‌های زنجیره‌ای، قتل و ضرب و شتم مسئولان دوایر امنیتی و فرماندهان ارتش، قتل فجیع فروهرها، بحران دانشگاه و تبعات انسانی و اجتماعی آن، تعطیلی روزنامه‌ها و نشریات، «خودکشی» سعید امامی، قتل زهرا کاظمی و صدها بحران و حوادثی که همه روزه به دست سازمان‌های امنیتی حکومت اسلامی به پا شد، فقط گوشه‌ای کوچک از فاجعة دورة محمدخاتمی است. مسلماً مورخان احوال ایرانیان، در آینده از این فاجعه‌ها سخن‌ خواهند گفت، ولی شاید بهتر است از هم امروز، ما معاصران این فریب سیاسی نیز زبان در کام فرو نبریم.

طی دو دوره حکومت، به تدریج صورتکی که بر چهرة خاتمی گذاشته بودند، و وی را به رئیس دولتی تبدیل کرده بودند که ادعای زنده کردن «قانونیت‌ها» در بطن حکومت اسلامی را داشت، نهایت امر، به تدریج به کناری رفت. و پس از گذشت سال‌ها از دست‌یابی به قدرت، مواضع واقعی او، در مصاحبه‌هایش، و در مقالاتی که به وسیلة دوستان و همفکران‌اش به تحریر در آمد، از پرده برون افتاد. ملت ایران به صراحت دید، فردی را که به غلط «ناجی» خود تلقی می‌کرد، چگونه در کلام خود را در حد «پادو» و «تدارکات‌‌چی» این حکومت «غیرقانونی» تنزل می‌دهد، و مردم ایران به صراحت دیدند که چگونه استعمار می‌تواند با دامن زدن به «توهمات» یک ملت، اینان را در زنجیر اسارت این چنین نگاه دارد. این تجربه‌ای بود که به بسیاری از افراد در ایران گوشی شنوا برای دریافت مسائل سیاسی کشور اعطا کرد، حتی در میان آنان که عادتاً از قدرت شنوائی سیاسی کمتری برخوردارند، پس از این تجربة تلخ تاریخی، به صراحت حساسیت‌های بیشتری نسبت به مسائل سیاسی می‌بینیم.

با این وجود هر چند قلیل، کم نبودند ایرانیانی که بدون چشم‌داشت‌های شخصی و گروهی در چند و چون تحولات سیاسی کشور، صرفاً با تکیه بر آنچه «حق انسانی ملت ایران در برخورداری از حکومتی قانونی» ‌خواندند، از همان روزهای نخست، با این شعبده‌بازی مضحک، از سر ستیزه‌ بر آمدند؛ این توطئه را به «نام» خواندند، و هموطنان خود را از فرو افتادن در دام نوین استعماری بر حذر داشتند. اگر سیر حوادث در جامعة ایران، امروز حق به اینان می‌دهد، چه باک که گروهی به ندای‌شان گوش فرا ندادند! در میان ایرانیان، آنان که در راه به دست آوردن حقوق انسانی تلاش کرده‌اند و جامعه را همه روزه به سوی احقاق همین حقوق فراخوانده‌اند، در روزهای آینده نیز مسلماً به ندای خود همچنان ادامه خواهند داد؛ نیک می‌دانیم که تاریخ ملت‌ها را یک‌شبه نمی‌نویسند، و هر چند استعمار در روزهای آینده نیز دست از توطئه‌ بر نخواهد داشت، «فریب» خاتمی فرصتی فراهم آورد تا در افکار عمومی ایرانیان، سره از ناسره بهتر شناخته شود.

 

 

 


May 23 2007

سردار و پاسدار

پس از معرفی محمود احمدی‌نژاد به عنوان «برندة» خوشبخت انتخابات ریاست حکومت اسلامی، این انتخابات که اعتراضاتی در مورد نحوة رأی‌گیری‌ها و صداقت‌ مسئولان حوزه‌ها به راه انداخته بود، و صدای اعتراضات را تا به رأس هرم حاکمیت، یعنی شخص کروبی، رئیس مجلس حکومت اسلامی و هاشمی رفسنجانی رسانده بود، در عمل، آغاز فعالیت‌های احمدی‌نژاد را با «مشکلاتی» توأم کرد. این «مشکلات» کاملاً قابل پیش‌بینی بود، چرا که مخالفت‌های علنی کسانی که سال‌ها، حداقل در ظاهر، در رئوس هرم تصمیم‌گیری حکومت اسلامی «جا» خوش کرده بودند، از نخستین روزهای به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد آغاز شده بود؛ در دنیای سیاست، مخالفت‌های علنی، آنهم در بطن یک حاکمیت واحد، معنا و مفهومی جز چوب لای چرخ گذاشتن و «سنگ‌اندازی» نخواهد داشت. در واقع پس از آنکه در «صورتبندی» ایده‌آل غرب در ایران «چرخشی» ایجاد شد، و «صورتبندی» سنتی را که از زمان ظهور «میرپنج» و قدرت‌گیری استالین در روسیه، بر سیاست کشورمان حاکم کرده بودند ـ استبداد دیرپای و سرکوبگر ـ به دلیل نیازهای نوین غرب دچار تغییراتی شد، ناظران متفق‌القول بودند‌ که حکومت اسلامی از این «روند»، فقط می‌تواند به صورت یک مجموعة درهم پاشیده و بحران‌زده پای بیرون گذارد. در عمل، بیرون کشیدن شیخکی به نام خاتمی از صندوق‌ها، و تبدیل وی به پیامبر «اصلاحات»‌، فقط یک زاویه از تحولاتی بود که ایرانیان می‌باید طی خروج گام به گام از یک فرهنگ سیاه استبدادزده، استعماری و نهایتاً آسیائی تجربه کنند. و امروز می‌بینیم که کشورمان درحال تجربة طیف‌های وسیعی از بحران‌های داخلی است: زدوخوردهای خیابانی تحت عناوین مختلف ـ بدحجابی، دستگیری اوباش‌و … ـ بازداشت‌ افراد مختلف تحت عنوان «جاسوس‌»، سفرهای «امنیتی ـ دیپلماتیک» که برخی تا چندین روزه به طول می‌انجامد، و طی آن‌ها عناصری تقریباً «ناشناخته» به ناگاه به مراکز تصمیم‌گیری‌های سیاست‌های امنیت کشور پای می‌گذارند، اوج‌گیری مشکلات دانشجوئی در سطح کشور ـ این مشکلات تا به حال گویا وجود خارجی نداشته ـ و نهایت امر، شکل‌گیری آنچه می‌توان بحران خروج از استبداد سنتی و پای گذاشتن به نوعی حکومت استبدادی نوین نامید: بحران روزنامه‌ها، ارتباطات، احزاب و تشکل‌های کارگری و صنفی، همه را امروز یک به یک شاهدیم. کشورمان زیر نظر سیاست‌های استعماری، در حال عبور از یک خط قرمز است. این همان خطی است که طراحان دیکتاتورپرور پیمان آتلانتیک شمالی سال‌هاست ملت ایران را در پشت آن به اسارت کشیده‌اند. رژیم‌های خلق‌الساعه، که پس از کودتای میرپنج تا به امروز بر کشورمان حاکم بوده‌‌اند، همه بازتابی از همین سیاست و سیاستگذاری‌اند. در این میان یک سئوال هنوز باقی است: در آئینة «خطوط» نوین سیاست جهانی، کشور ایران به کدامین جهت کشیده می‌شود؟ و اینکه نقش نیروهای مترقی ایران، آنان که به دلایل بسیار متعدد طی80 سال گذشته، پیوسته از حضور در رزم‌گاه سیاست محروم مانده‌اند، در چنین آوردگاهی چیست؟

همانطور که به صراحت شاهدیم، تغییر «صورتبندی‌های»‌ سیاست جهانی در ایران ـ مطلبی که تحلیل آن به مراتب از یک وبلاگ فراتر می‌رود ـ رابطة چندانی با وارد کردن نیروهای میهن دوست به جرگة سیاست کشور نخواهد داشت. در واقع، غرب که تا به امروز هم از میرپنج‌ها حمایت کرد، هم از مصدق‌ها، و هم از کودتاها؛ و طی 28 سال گذشته، از آخوند جماعت و امروز از «لباس‌شخصی‌ها»، در بطن سیاستگذاری‌های خود، رابطة اندام‌واری میان الهامات قشرهای فرهیختة واقعی کشور و سیاست‌های جاری نخواهد جست. «تجدید نظرطلبی‌های» غربیان در مورد سیاست‌های جاری در ایران، صرفاً در آئینة نیازهای سیاست روزمرة غرب مورد نظر است؛ اینان به این صرافت افتاده‌اند که منبعد می‌باید دیکتاتوری در ایران را به نوعی «بزک» کنند. به نوعی که بوی نفرت انگیز استبداد آن مشام برخی محافل در غرب، هند، چین و روسیه را مستقیماً نیازارد!

نخست می‌باید در همین مقال، به سوءتفاهمی پایان داد که مبلغین سیاست‌های غربی، طی چند سال گذشته، در هر فرصتی سعی به دامن زدنش دارند. و برخی صاحب‌نظران، آگاهانه و یا ناآگاهانه بر این سیاست‌ها تکیه کرده، به «برنهاده‌هائی» جان می‌دهند که بر اساس آن، گویا غرب امروز «دمکرات‌پرور» شده! پذیرش این تصور مضحک، از شرایط نوین «پساجنگ‌سرد» می‌تواند به بحران‌های نظری و راهبردی‌ای جان دهد که مسلماً در مسیر سعادت و آسایش ملت ایران گام بر نخواهد داشت. غرب اینک به دلایلی مجبور به قبول نوعی مسئولیت در قبال روند مسائل در ایران شده، ولی نمی‌باید این امر را نشانه و نمادی از برخوردهای دمکراتیک با شرایط کشور تلقی کرد. از طرف دیگر، شاهدیم که در همین روزگاران، کشورهای چون تایلند و برمه، نه تنها جائی در این سیاستگذاری‌های «دست و دل‌بازانه» ندارند، که هر یک هر چه بیشتر، با همکاری و همیاری دولت‌های غربی در دیکتاتوری‌های نظامی و خونریز محلی فرومی‌روند!

در واقع، اگر در گذشته‌ها، همسایگی با اتحادشوروی و اشراف بر شاهراه‌های نفتی، برای ایران به معنای تحکیم سیاست‌های استبدادی غرب در کشور شد، امروز قرار گرفتن ایران در طیف نخستین کشورهای هم‌مرز روسیه، که همزمان خارج از حیطة فرهنگی و اقتصادی همین اتحاد شوروی سابق قرار می‌گیرند، غرب را گرفتار مسئله‌ای سیاسی در ایران کرده. به عبارت دیگر، غرب سراسیمه در جستجوی صورتبندی‌ای است که بر اساس آن، هم بتواند طبقات وابسته به سرمایه‌داری غربی را در ایران بر اریکة قدرت نگاه دارد، طبقاتی که طی80 سال کشور را در چنگال غرب قرار دادند، و هم بتواند از حضور و فعالیت ساختارهای سرمایه‌ای، فناورانه، ژئوپولیتیک و … که از جانب روسیه به مرزها ایران هجوم می‌آورد، جلوگیری کند. با نیم‌نگاهی به شرایط، صراحتاً می‌توان دید که برخورد غرب در این مورد، چه از نظر تاریخی و جغرافیائی، و چه به دلیل الزاماتی که نهایت امر همجواری‌ها و همسایگی‌ها ایجاد خواهد کرد، یک نگرش «غلط» و محکوم است؛ ایران در چارچوب الزامات اساسی فرهنگی، تاریخی و اقتصادی، نهایت امر به روسیه به مراتب نزدیک‌تر خواهد بود، تا به غرب! این حکم تاریخ در مورد تمامی کشورها و ملت‌های همجوار است. اینجاست که شاهدیم، در «ادبیات» فرومایگان و وابستگان به سرمایه‌داری غرب در دستگاه حکومت اسلامی، چگونه عبارت «همسایگی با آمریکا»، به دلیل اشغال نظامی عراق و افغانستان به دست ارتش‌های وابسته به ناتو، رو به رشد گذاشته، و از طریق به کارگیری هر چه وسیع‌تر این «عبارت» مضحک، که صرفاً نشاندهندة یک موضع‌گیری استعماری است، چگونه افرادی، که حتی تا رأس هرم حکومت اسلامی نفوذ دارند، سرسپردگی و خانه‌زادی خود را به سرمایه‌داری غرب علناً نمایان می‌کنند. ولی اشغال نظامی کشورها ـ اشغالی خونین و غیرانسانی ـ طی تاریخ هیچگاه به معنای همسایگی با ملت اشغالگر به کار نرفته، و این «برخورد» بیشتر از آنچه کارساز برخی اراذل حکومتی باشد، در عمل مچ اینان را در برابر ملت ایران هر چه بیشتر باز می‌کند.

در این بحث، اینک می‌باید به سیاست‌های داخلی ایران بازگردیم. همانطور که به صراحت می‌بینیم درگیری‌های سیاسی و جناحی در داخل کشور، بر خلاف آنچه گروه‌های درگیر می‌نمایانند، بیشتر نتیجة جنگ دو سیاست بزرگ جهانی است ـ چه اصولگرا و چه محافظه‌کار، یا هر نام دیگری که این گروه‌ها و جناح‌های آشفته بر خود و دیگری می‌گذارند ـ جنگ اینان، متعلق به ملت ایران نیست، هر چند که در حال حاضر شعله‌هایش در خاک کشور زبانه می‌کشد. اگر بخواهیم سیاست ایران را به صورتی «ساده‌انگارانه» به تصویر در آوریم، می‌باید اذعان کرد که آقای احمدی‌نژاد، نهایت امر جهت باز کردن مسیر قدرت‌یابی گروه رفسنجانی چنین سیاست‌هائی اعمال می‌کند؛ سیاست‌هائی که در فردای پایان یافتن دورة احمدی‌نژاد، منطقاً برای او در صندوق‌ها رأی فراهم نخواهد آورد! و چنین نتیجه بگیریم که، ‌ این طرز برخورد با مسائل، شاید همان است که رفسنجانی و دوستان نیز در محافل خود می‌پسنددند، و در عمل از آن «حمایت» می‌کنند! ولی این برخورد هر چند «ساده‌انگارانه» و هر چند «ساده‌لوحانه»، می‌تواند به موضع‌گیری‌های واقعی در سیاست کشور نزدیک باشد؛ تشکیلات اسلامی از نظر تسلط بر مسائل سیاسی کشور از آنچنان پختگی‌ها که می‌باید برخوردار نیست. اینان در واقع تا همین چند سال گذشته، جانشینان حاکمانی چون میرپنج و آریامهر بودند، و در شرایط ژئوپولیتیک جدید، از این جماعت نمی‌توان انتظار سیاستگذاری‌هائی شایان توجه داشت!

دولت احمدی‌نژاد در زمینه‌های اقتصادی و مالی با شکست روبرو شده. البته اینرا نمی‌باید از نظر دور داشت که، علیرغم ندانم‌کاری‌های این دولت، مقصر اصلی و اساسی در چنین شکستی، همان «الگوی اقتصادی‌ای» است که از سال‌های سال پیش بر کشور ایران از طرف سیاست‌های جهانی حاکم شده ـ الگوئی که بر اساس اصل چپاول عمل می‌کند. در واقع، اگر منصفانه با مسائل اقتصادی برخورد کنیم، دوستان گذشتة آقای احمدی‌نژاد ـ رفسنجانی و خاتمی ـ نیز، حداقل در زمینة اقتصاد و امور مالی، در زمان حکومت خود گلی به سر ایرانیان نزدند. و در شرایط فعلی، فقط در صورتی می‌توان از ورشکستی‌های ممتد و عمیق در این زمینه‌ها جلوگیری به عمل آورد، که در بطن این «الگو» دست به «تجدید‌نظرهائی» تند و پایه‌ای زد. چنین تجدید نظرهائی نیازمند روابطی ورای آنچیزی است که سال‌های سال در جامعه «باز تولید» می‌شده است. و بر کسی پوشیده نیست که «باز تولید» روابطی نوین، نیازمند ساختارهائی جدید و فعال خواهد بود. این ساختارها از یک سو ریشه در نظام اقتصادی و اجتماعی کشور دارند، و از سوی دیگر به دلیل عقب‌ماندگی‌های مختلف ایران، می‌باید از کمک و همیاری اقتصادهای صنعتی‌تر و قدرتمندتر بهره‌مند شوند. اینجاست که دست‌های خارجی به صورت مستقیم در اقتصاد و امور مالی کشور باز خواهد شد. و آمریکا از اینکه «انحصار» عملکردهای اقتصادی و مالی را در ایران از دست بدهد بسیار نگران است.

آمریکا به غلط می‌پنداشت که، با تکیه بر «اسلام انقلابی» ـ از نوع خمینی، میرحسین موسوی، رفسنجانی و خاتمی ـ تا ابد می‌تواند منطقه و خصوصاً ایران را بدون حضور رقبا، چپاول کند! البته در مورد ژست‌های به اصطلاح «ضد امپریالیستی» این حکومت وبلاگ‌های زیادی نوشته‌ایم، ولی نمی‌باید از نظر دور داشت که این «ژست‌ها» که، در اوج جنگ سرد، از طرف ایالات متحد در ایران بسیار مورد «تشویق» قرار ‌گرفت، اینک تبدیل به راه‌بندهائی در ایجاد ارتباط با کشور آمریکا شده! اگر آمریکا بخواهد از الگوهای قدیم خارج شود، نیاز دارد که این راه‌بندها را از مسیر روابط خود با هیئت حاکمة ایران دور کند. و اینجاست که افرادی چون اکبرگنجی، هاله اسفندیاری، و بسیاری دیگر اوباش حکومتی، یک‌شبه تبدیل به اسطوره‌هائی در «مبارزات» سیاسی می‌شوند، پای به «میدان» ایجاد روابط با ایالات متحد می‌گذارند، نامه‌های سرگشاده می‌نویسند و ارتباطات «سازنده» با به اصطلاح دانشگاه‌های آمریکائی برقرار می‌کنند! اگر دیروز ایالات متحد سعی تمام داشت که به هر ترتیب، امکان حیات برای حاکمیتی وابسته و بینهایت واپسگرا ـ حکومت طالبانی شیعی‌مسلکان ـ در ایران فراهم آورد، امروز این حاکمیت در شرایط نوین منطقه در عمل تبدیل به عصای دست روسیه شده!

اینجاست که عکس‌العمل‌های تند جناح‌هائی که خود را «اصلاح‌طلب» و یا «لیبرال» می‌نمایانند، در برخوردهای سیاسی اخیر به صراحت دیده می‌شود! مشکل می‌توان این مطلب را هضم کرد که نیروهای انتظامی در ایران، از افرادی چون هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، محسن‌رضائی، کروبی و امثال اینان هیچ «دستوری» در سرکوب زنان، و آنچه اوباش معرفی می‌شوند، نداشته‌اند! چرا که اینان سال‌های سال در رأس حکومت بودند، و امروز نیز هنوز اهرم‌های فراوانی در بطن این حاکمیت در دست‌هایشان قرار گرفته، و همانطور که در بالا گفتیم، «ساده‌لوحانه» می‌پندارند که شکست احمدی‌نژاد پیروزی اینان باید باشد! بی‌گناه نمایاندن و معصومیت امثال خاتمی، رفسنجانی و محسن‌رضائی در این میان، ‌ ساخته و پرداختة نوکران آمریکا و رسانه‌های وابسته به سرمایه‌داری غرب است. احمدی‌نژاد نه به دلیل تمایلات عقیدتی و «تفکرات» استراتژیک، که صرفاً به دلیل «اجبار» به جانب سیاست روسیه منحرف شده. این دولت، همانطور که شاهد بودیم، قبل از چرخش به سوی روسیه، تمامی سعی خود را به خرج داد، تا بتواند زمینة جنگ ـ جنگی نمایشی و فرسایشی ـ با ایالات متحد را فراهم کند، این جنگ هم موجبات قوام موجودیت طبقات فاسد و حاکم در ایران می‌شد، و هم زمینه‌ساز حضور آمریکائی‌ها در ایران و در سواحل دریای خزر! ولی دیدیم که،‌ این نقشه تماماً نقش بر آب شد! به عبارت دیگر، روسیه اجازه نخواهد داد در مرزهایش ماجراجوئی‌ نظامی صورت گیرد. امروز «آموزة» استعماری «حق برخوردار از نیروی هسته‌ای»‌ نیز عملاً از گفتمان این حکومت دست‌نشانده رخت بربسته، چرا که در پناه این «شعار» آمریکا تمام سعی خود را مبذول داشت تا ایران را، در مقام پاکستان دوم، به یک بمب دست‌ساز آمریکائی مجهز کند، تا این بمب زمینه‌ساز باج‌گیری از روسیه شود!

اینک که تمامی این سیاست‌ها نقش بر آب شده، شاهدیم که حکومت اسلامی بالاجبار به روسیه نزدیک می‌شود، و از طرف دیگر، جناح‌های درونی آن پای به کارزار اصلی و اساسی خود گذشته‌اند: «تقابل با توده‌های مردم و سرکوب ملت!» اگر این مرحله، شکست تمام و کمال حکومت استعماری اسلامی نیست، نامش چیست؟ ولی در شرایط فعلی، شکست تمام و کمال یک حکومت عملاً‌ به معنای سقوط آنی نخواهد بود. چرا که سقوط چنین حاکمیت‌های استعماری‌ای، ‌ در شرایط امروزی نیازمند ساختارهای جایگزین سیاسی و تشکیلاتی شده، همانطور که گفتیم، بلبشو در ایران را روسیه «وتو» می‌کند! حال باید دید، گروه‌هائی که خود را سال‌هاست «جانشینان» حکومت اسلامی معرفی ‌کرده‌اند، در ساخت این تشکیلات تا چه حد می‌توانند از خود ابتکار عمل نشان دهند.


May 20 2007

کاغذ توالت هسته‌ای

یکی از همین روزها اختیار از دست می‌دهم و هر آنچه نباید بگویم، می‌گذارم روی وبلاگ! این جمله به این معناست که هنوز آنقدرها که باید عصبانی نشده‌ام! این حرف هم کاملاً‌ درست است و می‌دانیم که، فردوسی مرد بزرگی بود!

سردار عسگری که مدتی گم شده بود، امروز پیدا شد! روزنامة «حریت» چاپ ترکیه‌ می‌گوید، رفیق ایشان هم نامش امیرفرشاد ابراهیمی است! دیگر چه می‌خواهید؟ این «سردار» و آن «مردار» دوش به دوش هم ـ و از آنجا که قبلة اسلام و مسلمین همان واشنگتن است ـ همگی در دامان آمریکا! آن‌ها که می‌گویند «رهبر» حق ندارد دست‌شان را بالا کنند! من از وقتی فهمیدم سردار عسگری آمریکا است متوجه شدم که رهبر هم آخر کار می‌رود آمریکا! نمی‌دانم چرا عمله و اکرة این‌ حکومت مرتب فرار می‌کنند و به آمریکا و کانادا می‌روند! و همه می‌دانیم که فردوسی …

بله، بعد از گم‌شدن هواپیمای حامل مواد رادیواکتیو در پرواز «ترکیه ـ ایران»، که از قضای روزگار هیچکدام از سایت‌های «مستقل»، «مردمی»، «کارگری»، «زحمتکشی»، «مصدقی» و … از آن حرفی به میان نمی‌آورد، مثل اینکه ترک‌ها از دست حکومت اسلامی و لوطی‌بازی‌های آمریکائی‌ها عاجز شده‌اند، و همان رگ معروف‌شان بیرون زده، و خر یکی از همین «سرداران»‌ فراری را گرفته‌اند؛ اینجاست که «دکتر» ابراهیمی از طریق مصاحبه‌ای «جنجالی»‌ با یک روزنامة ترکیه، پای به میدان مبارزات سیاسی می‌گذارد! آقای «دکتر»، اصلاً خودشان یکی از «معجزات» امام زمان‌اند! «اذعان» دارند در 12 سالگی وارد بسیج مستضعفین ‌شده‌اند، و به «سرعت»‌ نردبام ترقی را هم طی کرده‌اند! بعد هم پس از سال‌ها مأموریت‌های «سیاسی ـ نظامی»‌ در این کشور و آن کشور، چند سالی است که در راه امام زمان «قلم» می‌زنند! و فردوسی مرد بزرگی بود.

اصلاً تحصیلات و قابلیت‌های شغلی و فعالیت‌های مختلف آقای ابراهیمی عین امام زمان خودمان است. ایشان طی مدتی که در جنگ و گریز بودند، و سایة امپریالیسم آمریکا را به فرمان امام به گلوله بسته‌ بودند، یک دیپلم مهندسی در «عملیات روانی» از دانشگاه امام علی می‌گیرند! بعد هم زمانی که در بیروت بودند، ‌ یک فوق‌لیسانس در حقوق بین‌الملل از دانشگاه تهران می‌گیرند! دکترای ایشان هم جای خود دارد: در رشتة «حقوق‌بشر»، از دانشگاه خاورمیانة ترکیه! فکر نکنید!‌ اینهمه فقط قسمتی از «فعالیت‌های فرهنگی» این اسوة شهادت طلبی است! امروز «کار» زیاد دارند، فقط در مجلات عرب زبان بین‌المللی «مقاله»‌ می‌نویسند!‌ والله ما که آخوند نیستیم، ولی اگر بودیم حتماً می‌گفتیم، «الله‌اکبر! چقدر داغ‌اند ایشان!» البته لازم به تذکر است که کتاب‌های ایشان هم در ایران «ممنوع» شده. این صدمة بزرگی به فرهنگ و ادب کشور است، و مسلماً‌ «صفار» هرندی که عین رئیس دولت در امور آهنگری و آهن‌سفید باید تخصص داشته باشد، باید برای چاپ آثار ایشان آناً اقدام کند. و می‌دانیم که فردوسی مرد بزرگی بود!

بله، جناب سردار عسگری بر اساس «افشاگری‌های» آقای «دکتر»، و با استفاده از رهنمودهای ایشان، با اسناد هسته‌ای حکومت اسلامی به آمریکا گریخته‌! ایشان می‌فرمایند:

«عسگری بعد از 5 روز اقامت در آنکارا به استانبول می‌رود و خود را به سازمان آی.سی.ام.سی که وابسته به وزارت امور خارجة آمریکاست معرفی می‌کند».

البته برای آندسته از خوانندگان فارسی زبان که با سازمان «آی‌سی‌ام‌سی»‌ آشنائی ندارند، این نوع صورتبندی‌ها آناً بوی «امنیتی» و «فوق‌محرمانه»‌ می‌گیرد! برخی شاید فکر کنند که سازمان «آی‌سی‌ام‌سی» که به زعم آقای ابراهیمی «وابسته» به وزارت امورخارجه آمریکا است، مسلماً‌ یکی از زیرمجموعه‌های سازمان «سیا» باید باشد! ولی اصلاً از این خبرها نیست. سازمان مربوطه، در واقع یک انجمن خیریه‌ است؛ و ترجمة تحت‌الفظی نام آن، «کمیسیون کاتولیک بین‌المللی مهاجرت»! یکی از مهم‌ترین «فعالیت‌های» این سازمان تا به حال، فراهم آوردن زمینة تغییر دین و مذهب پناهندگان بوده، و در سال‌های سیاه فرار ایرانیان از کشور، بسیاری از هموطنان‌مان از طریق همین سازمان تغییر دین دادند، و به عنوان «پناهنده» به آمریکا گریخته‌اند! ولی، معمولاً پس از آنکه حملات نظامی و بمباران‌های «دمکراسی پرور» آمریکائی‌ها تمام می‌شود، قسمتی از وظایف پخش «لباس‌کهنه» و قوطی‌ کنسرو، میان «قربانیان»‌ دمکراسی آمریکا‌ با استفاده از همین سازمان صورت می‌گیرد، و در این میان، احیاناً «کش» رفتن کمک‌هائی که مردم دنیا به این بخت‌برگشتگان می‌کنند هم، قسمتی تا حدودی، «نصیب» رؤسای همین سازمان می‌شود! ‌حال اگر آقای «دکتر» می‌گویند عسگری اینجا رفته، حتماً مدارک هسته‌ای حکومت اسلامی را هم به عنوان «کاغذ توالت» تحویل همین‌ها داده! اگر فردا دیدید افغان‌های بخت‌برگشته‌ای که احمدی‌نژاد تحت عنوان «فراهم آوردن زمینة شغلی» از کشور اخراج کرده، دم مرز دارند از آنجا بدترشان را با اسناد هسته‌ای حکومت اسلامی پاک می‌کنند، یاد آقای «دکتر» بیفتید! و حتماً یادی هم از فردوسی بکنیم که مرد بزرگی بود.

روزی که پس از بلوای 22 بهمن، شیخک‌ها فردی به نام قطب‌زاده را به دستور آمریکا برای سرکوب ملت ایران، به تلویزیون دولتی فرستادند، با در نظر گرفتن این واقعیت که رئیس قبلی همین سازمان، ‌ هم ساواکی بود و نامش «قطبی»؛ هم پسردائی علیاحضرت بود و هم نامزد سابق ایشان! ظریفی گفت، هر چه باشد، «قطب‌اش» باقی است! یکی از «قطب» زاده شده، و دیگری به «قطب» متمایل! ولی امروز وضع «قطب‌شان» مثل اینکه خراب باشد، چرا که پس از لو رفتن نیرنگ‌های «رنگ‌ووارنگ» آمریکائی‌ها، می‌بینیم که قدم به قدم نوکرانش هم در داخل و خارج از مرزها «لو» می‌روند! پتة فخرآورها، گنجی‌ها، عسگری‌ها، آقای «دکتر» و امروز امثال اسفندیاری‌ها، بخاش‌ها و مدیران «باتجربة» کیهان و اطلاعات هم مرتب دارد به آب می‌افتد. البته ‌باید اذعان داشت، فردی که از 12 سالگی «مبارزه» کرده، می‌باید مورد احترام همگان باشد. و دقیقاً بخاطر حفظ همین احترام است، که مرتب در طول این مطلب می‌گوئیم، و حال باز هم تکرار می‌کنیم، فردوسی مرد بزرگی بود!


May 20 2007

سرکوب و سرکوفت

مدتی است که تحت عنوان «مبارزه» با مفاسد اجتماعی، دولت احمدی‌نژاد دست به اقدامات سرکوبگرانه‌ای زده! در میان فهرست «مفاسدی» که این حکومت ارائه می‌دهد، مسئلة مبارزه با آنچه شیخک‌ها «بدحجابی» تعریف کرده‌اند، پیشتر به کرات مورد بحث قرار گرفت. امروز همه می‌دانند که بحث «حجاب» در کشور ایران، در عمل تبدیل به فصلی از فصول کتاب «استعمار» شده؛ این نوع «برخورد» با مسائل اجتماعی اگر در روند تاریخی و در تعاریف جاری بتواند نوعی «دین‌فروشی» نام گیرد، از منظر برخورد نیروهای انتظامی با «جامعه»، صرفاً «سرکوب‌ سازمان یافتة» یک ملت نام دارد. در واقع، چه تفاوتی می‌توان میان نفس این عمل، با دیگر انواع قدرت‌نمائی‌های «سیاسی ـ فاشیستی» در سطح جامعه دید؟ چه تفاوتی می‌کند که نیروهای انتظامی به جان حجاب‌داران بیافتند، یا بی‌حجاب‌ها؟ نمونة اینگونه «دین‌فروشی‌ها» را در حکومت طالبان دیده‌ایم، و در تاریخ خوانده‌ایم که حکومت نازی‌های آلمان همین گروه‌های سازمان یافته را چگونه به جان یهودیان می‌انداخت، و بعدها همجنس‌گرایان، کولی‌ها و عقب‌ماندگان ذهنی را در خیابان‌ها چگونه مورد حمله قرار می‌داد. اصل کلی در برخورد حکومت‌ «فاشیست‌ها» با جامعه، همان است که مردم را به گروه‌های متفاوت «تقسیم» کنند، و بر اساس یک نگرش سراسر «ضد انسانی»، «گروه‌هائی» از مردم جامعه را «خارج‌ از حیطة» حمایت قانونی قرار دهند. این عمل را پهلوی دوم در مورد کمونیست‌ها و هواداران «جبهة ‌ملی» سال‌های سال صورت می‌داد، و امروز می‌بینیم که فهرست اینان در حکومت فاشیستی «الله» از اینهم پر شمارتر شده. جدا کردن افراد از جمع جامعه، انگشت‌نما کردن آنان، ‌«محکوم» کردن و «سرکوب» کردن آنان، و اینهمه، ترجیحاً در «ملاء عام»، و با تکیه بر عناوینی «کلیشه‌ای»، به هیچ عنوان ارتباطی با فلسفة دین در جامعة بشری ندارد؛ این اعمال هیچ گونه جائی در مباحث صدراسلام نیز نمی‌تواند داشته باشد، چرا که داده‌هائی است منتج از «تجربیات» فاشیسم در اروپای مرکزی و طی سدة اخیر؛ عملی است صرفاً سیاسی، که با دقت و «درایتی» استعماری جهت «ارعاب» توده‌های مردم صورت می‌گیرد! وصل کردن حکومت آفتابه‌داران قم و کاشان به دین اسلام نیز خود توطئه‌ای است فراگیر. چرا که دین، نهایت امر بازتابی از باورهای افراد در جامعه است، و اگر صورت یک نظریة حکومتی، ساختاری و قالبی منجمد به خود گیرد، دیگر دین نیست، نگرشی است «منزوی» و محکوم و متزلزل در باورهای اجتماعی!

ولی طی بحرانی وسیع که به کودتای 22 بهمن انجامید، از نخستین روزها، شاهد بودیم که در شکل‌گیری این «تحفة» استعماری که تحت عنوان «حکومت اسلامی» به جامعه «حقنه» شد، از روح‌الله‌خمینی گرفته تا تک تک کمیته‌چی‌ها و اراذلی که بار این فریب را به دوش کشیدند، در مورد حجاب و مسائل آن جز گفتمانی «ضد و نقیض»‌ و آکنده از فریب و سالوس ندیدیم. در کمال تأسف می‌باید قبول کرد که کشورمان ایران، جامعه‌ای است سنت‌زده، فروریخته، و بی‌نهایت «زن‌ستیز»، چرا که اگر در بطن جوامع آلمان، ایتالیا، اسپانیا و دیگر کشورهائی که طی سدة گذشته، به ادبار و نکبت نگرش «فاشیستی» آلوده شدند، کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها و دیگر جمعیت‌های سیاسی و فعال، «خارج» از حیطة حمایت قانونی قرار گرفتند تا سرکوب ‌شوند، و‌ از حمایت حکومت مرکزی محروم باشند، در کشورمان، خمینی و همپالکی‌های قمی و کاشانی‌اش، برای سرکوب ملت ایران نخستین «سنگ» بنای فاشیسم ننگین اسلامی را بر پیکر زخم خوردة زن ایرانی استوار کردند. به چشم دیدیم که «زن‌ستیزی» و سرکوب زن در جامعه، هم «قانون» شد، هم عین دین و دینداری!

‌این امر که، در حکومت اسلامی، حضور «زنانگی» در جامعه، خارج از حیطة حمایت قوانین قرار گیرد، و هر عملة بی‌حیثیت در این رژیم به خود اجازه دهد که با دست اندازی به شخصیت زن در جامعه، تعریف نوینی از اصل «زنانگی» ارائه دهد، هر چند ظاهراً ریشه در ترهات مشتی شیخک‌ و «عوام‌الناس» دارد، در زمینة شناخت اهداف نهائی استعمار در ایران و در منطقة خاورمیانه، عملی است کاملاً روشن و واضح. همه می‌دانیم که طی مدت زمانی طولانی ـ به صراحت طی80 سال ـ شکل‌گیری طبقة متوسط شهری در این منطقه از جهان، که عموماً صاحبان فن، نظر، سرمایه و نیروهای نوآور هستند، به درست یا به غلط، بر اساس نظریه‌ای صورت گرفته که، از کودتای میرپنج، بی‌حجابی در مرکز آن قرار دارد. حال اگر پس از گذشت چندین دهه از شکل‌گیری این طبقة متوسط شهری که نهایت امر پیام‌آوران نوآوری‌ها، فنون، هنرها و خدمات هستند، مشتی شیخک و اراذل و اوباش به سرکوب «زن» و نظریة رایج حقوق زن در جامعه مشغول شوند، این عمل در واقع، در ترادف با سرکوب نیروهای سازندة همان جامعه قرار خواهد گرفت. این همان است که استعمار از آنان انتظار دارد. اگر شیخ‌های صفوی و جانشین بر حق‌شان، نادرافشار صدها هزار ایرانی را در سطح کشور، در چارچوب نیازهای راهبردی آن روزگاران از این منطقه به آن منطقه «کوچ» دادند، شیخک‌های حکومت اسلامی، دست در دست استعمار، گروه‌های اجتماعی‌ای را که قادر به سازندگی و نوآوری بودند، به خارج از کشور «کوچاندند»! و اینان را در دامان اربابان آنگلوساکسون خود به «مهاجر»، «فراری» و «پناهنده» تبدیل کردند. امروز 7 میلیون ایرانی، که اغلب از تحصیلات عالی برخوردارند، و غالباً قادرند، جهت برخوردهای منسجم «سیاسی ـ اجتماعی»، نگرشی انتقادی از روند امور اتخاذ کنند، در خارج از کشور اقامت کرده‌اند! ‌ این حکومت، با فراری‌دادن تنها افرادی که می‌توانند شاخ دیو استعمار را در این کشور بشکنند، در واقع، امید به پایداری و امتداد دادن به موجودیت ننگین خود در سر می‌پروراند.

در چند روز اخیر، شاهدیم که اعمال فشارهای اجتماعی برای نخستین بار از طبقة زنان کشور پای فراتر می‌گذارد! عملة حکومت اسلامی، یا همان اراذلی که لباس مأموران انتظامی این «مضحکة» استعماری را به تن کرده‌اند، در انظار عمومی به صراحت نشان می‌دهند که مأموریت‌ اصلی‌شان در سطح جامعه و در ارتباط با ایرانی چیست: سرکوب، شکنجه،‌ بی‌قانونی، خرد کردن شخصیت انسان‌ها، و نهایت امر ایجاد وحشت در دل توده‌های مردم! نمایشات هولناکی که این مأموران خودفروخته و انسان‌ستیز، در برابر چشمان حیرت زدة مردم این کشور، تحت عنوان مبارزه با لشوش و اراذل به پا کرده‌اند، به صراحت نشان می‌دهد که مرز «قانونیت‌ها» در این حکومت تا چه اندازه عروسکی است شکننده! در واقع، اراذل این حکومت که دهه‌هاست به غلط نام نیروهای «انتظامی» بر خود گذاشته‌اند، برای نخستین بار این امکان را یافتند که عمق نامردمی‌ها و پوچی‌های‌ وجودشان را در برابر ملت ایران به «نمایش» گذارند. در برابر ملتی که دهه‌هاست مرعوب همین اراذل و اوباش است؛ در برابر ملتی که دهه‌هاست به دست همان‌هائی چپاول شده که اینان را بر امور انتظامی کشور حاکم کرده‌اند.

ولی در این میان نمی‌باید «فریب» تصاویر را خورد. چرا که از دیر باز، رابطة حاشیه‌نشینان شهری، چماق‌کش‌های حلبی‌آبادها، لشوش، اراذل و گروه‌های سازماندهی شدة ولگردان و دیگر «مظاهر» نکوهیدة شهرنشینی در اقتصادهای استعماری جهان سوم، با حاکمیت‌های دست‌نشانده آشکار است. کیست که نداند، حکومت‌ها طی دهه‌های متمادی از همین اراذل و اوباش شهری پیوسته تحت عنوان بازوی «قدرتمند» حاکمیت بهره‌ها برده‌اند؟ ‌آیا می‌باید باز هم «حکایت شیرین» شعبان‌جعفری، طیب و دیگر چاقوکشان را که طی تاریخ معاصر، هر دم از «این» و از «آن» نماد استعماری در جامعة ایران حمایت‌ها کردند، بازگو کنیم؟ از نخستین روزهائی که در آغاز سلطنت پهلوی حاکمیت کودتا بر سرزمین ما چنگ انداخته، اراذل شهری نقشی بسیار کلیدی در شکل‌گیری حاکمیت‌ها بازی می‌کنند. از اینرو، بهتر است آقای احمدی‌نژاد بدانند که ملت ایران نه دیروز در طفولیت سیاسی بوده، و نه به طبع‌اولی، امروز در چنین مرحله‌ای گرفتار آمده است. ملت ایران و روشنفکران واقعی این کشور به صراحت می‌دانند که پایه‌های این حکومت بر چه عناصری تکیه کرده، حال اگر جناب «ریاست جمهور»، طی حکومت «استیجاری» خود قصد تغییر تکیه‌گاه‌های حاکمیت شهری خود را دارند، بهتر است ملت ایران از حظ تماشای «هنرنمائی‌های» عمله و اکرة سپاه‌پاسداران بی‌بهره نگاهدارند، مگر آنکه این نیز خود چشمة نوینی باشد، در راه مرعوب کردن ملت، در بارگاه ارباب استعمارگرشان!